نفسم گرفت از این شب ...

دنیایی ساخته ایم نادلپسند ... ما آدم هایی که نه عشق را می شناسیم ... نه دوستی را . دنیای انسانی ما - که به آن مباهات می کنیم - در بهترین حالت می تواند به دنیای حیوانی برسد و قابل قیاس شود با معصومیت روابط ساده‌‌ی حیوانات . نقلی نیست وقتی عشق معامله ای است حسابگرانه و دوستی نوعی رابطه‌ی انگلی . وقتی عواطف انسانی فقط بهانه هایی هستند برای نق زدن های گاه و بی گاه همین منِ نوعی ...

آن وقت فکر می کنی چه اهمیتی دارد یک جشن سیاسی ؟ آن هم جشن آدم‌هایی که زندگی‌شان بر همین معنا استوار است؟ این جشن متعلق به هر دنیایی و هر سرزمینی باشد ... خواه ایران ، خواه امریکا خنده آور است .

دل بریده ام . از دوستان و نزدیکان .  دنیا دنیایی است که نه در آن مهر مادر و فرزندی  حقیقت دارد، نه عشق ، نه دوستی ... و کمی فکر کن به این که "آخرش چی؟"

این مطلب آخرین مطلب گله مندانه ی من در این وبلاگ خواهد بود و بعد از این حتی اگر دیر و دور فقط با سطری که با ادبیات ارتباط داشته باشد این خانه رنگ و روی تازه خواهد گرفت . نمی خواهم بعضی ها نصیحت کنند ... نمی خواهم بعضی های دیگر دلتنگی های مرا بدزدند و به اداهای روشن فکریشان منگنه کنند و با دلتنگی های خودم به من تفاخر کنند 

تحقیر عنصر اساسی زندگی آدم هاست . اگر تحقیرشان کنی ، شیفته ی تو می شوند و تو را آدمی دست نیافتنی می بینند . اگر تحقیرشان نکنی گمان برشان می دارد که آدمی دست یافتنی هستی و حق دارند تحقیرت کنند . حالا خانم یا آقای دوست عزیز - که به تعریف خودت و دنیای خودت دوست هستی ... نه چنان که باید بود - به خودت نگیر و از فردا با تحقیر من به گفته ی من عمل نکن ... همین چند سطر را با مقایسه ی رفتار خودم و تو نوشتم ... همیشه همین طور بود و نفهمیدی ... به خودت گرفتی و برای خودم اجرا کردی ...

شب به خیر ...

*

در ضمن ، قصد دارم متن اخلاق الاشراف اثر انتقادی عبید زاکانی را بدون سانسور در این وبلاگ بنویسم ... با توجه به این که گاهی - نزدیک به همیشه! - کلمات رکیک در آن دیده می شود گفتم سوال کنم از خوانندگان دائمی وبلاگم و اگر مخالفت و موافقتی هست قیاس کنم و با احترام به نظر اکثریت آن را منتشر بکنم یا نکنم ... در این باره نظر بدهید لطفا.

 

/ 7 نظر / 16 بازدید
سوسن جعفری

سلام دوست ... دنیای بدی است ... خیلی بد ... خوشحال خواهم شد بخوانم عبید را اینجا ... بی‌سانسور!

سعید

سلام باور می‌کنی نمی‌فهمم ومی‌فهمم؟ یعنی اگر بگویم می‌فهمم متهم هستم که شده‌ام یکی از همان‌ها که پز روشنفکری می‌دهند و اگر نفهمم شده‌ام یکی از همان سعید‌های همیشه.... حال ‌انکه می‌خواهم سعیدی جدید‌تر بسازم از خودم. بگذریم. می‌دانی که بسیار موافقم با بسیاری از نظرات اینگونه‌ات. نامت را هم در متن نیاوردم چون با خودم گفتم شاید دوست نداشته باشی نامت را بیاورم. از این هم بگذریم عبید را بنویس اینجا با علائم و کسر اضافه‌ و معنی لغات و اگر شد داستان‌های شبیه را در تذکره‌ها و شعرهای دیگران با همان مضمون. به نظرم شروع که کنی خوب‌تر خواهی شد. روزهایی که می‌گذرانی را دریاب لطفا

مریم تاج الدین

سلام نفسم گرفت از اين شب در اين حصار بشكن با خواندن اين پست ، اين شعر در ذهنم زنده شد. من فكر مي‌كنم يك شاعر هرچه دل‌اش خواست مي‌تواند بنويسد در وبلاگ‌اش، در كتاب‌اش... درمورد شعرهاي من هم تمام قديمي‌ هستند به جز " صداي برف" و " خط مي‌زنم تمام تو را از نوشتنم" از توجه و لطف جنابعالي سپاس

محمودرضا کیانی

خدا خیرت بده جوون. ما که دنبال کتاب ناب برو نیستیم. لااقل میایم اینجا عبید واقعی می‌خونیم. ممنون هم میشیم

نسرین تهرانی

ما هم عبید بی سانسور اما با تربیت را دوست داریم و منتظر خواندن حرف های خوبش در صفحه شما هستیم