اين سوی عطر قبيله...

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

گاهی بعضی هنرمندها فراموش می شوند. این دو مساله در پی دارد ؛ یکی که شاید برای هم صنف های آنها مهم تر باشد تجربه های موفق و ناموفق هنری آنهاست.

اما آنچه باعث شد امروز این مطلب را بنویسم ... سالها پیش وقتی که سال اول راهنمایی تازه نوشتن را شروع کردم معلم ادبیات آن زمان ما به من کتاب شعری داد به نام « این سوی عطر قبیله » سروده ی « عدنان غریفی » ؛ که به دلایلی کتابش تا امروز به فراموشی سپرده شد .

اما حالا که نگاه تازه ای به این کتاب می کنم خاطرم متوجه استحکام ساختار اثر و البته تاثیر شاعر از مطالعاتش خصوص شعر ترجمه و بعض ترفندهایی می شوم که شاعران جوان امروز با افراط از آنها استفاده می کنند ؛ و جالب این که تعادل جالبی در به کار گیری تکنیک ها در شعر وجود دارد . به گمانم خواندن دو شعر از او خالی از لطف نباشد ... :

 

 

  از زبان شکاف صخره و دریا

 

گر بامداد نام مرا خواند

گو زآب دریا خواهدم

زیرا که این جنون – دریا

با من – که مجنون خاکیم

الفتی جاودان دارد

 

بر بامداد و پرنده

نام تو را می خوانم

خوابی که پریشانی است

فرجام می گیرد

و آیتی که دریاست

قلمرو جادو را

            فریاد می کند

سنگین و خاموشم من

چون درد ، چون نبودن

                         - اما

این زخم باستان را عزیز می دارم

-         این شکاف را

که زخم مهربانی دریاست

 

سنگ خموش و سنگینم

اینچنین بی خیال از کنارم گذر مکن

زیرا که سهمی از دریا را در دل دارم

 

آفتاب را عزیز می دارم

-         اما

می دانی ، زخمی به سینه دارم

با مرهمی که هدیه ی دریاست

                                 شفایم ده

 

( آری ، آب ، آب

یک جوی باریکیک مانده از تکاپو

این قطره ها را من

چنان عزیز می دارم

که شیپور زن ، آخرین نفیر هایش را

آری ، آب ، آب

یک جرعه نیست ، اما – می دانی-

یک زندگی است

یک زندگی است .)

آنک

    آن عکس را می بینی

    بر سطح پاک ماه ؟

آری آنک منم

یک سایه ، یک عبور

 

ماه غریب آشنای غربت است

بر این غریب خاکی

بر این افتاده ی مومن

بر این افتاده ی ایثارگر می خواند :

سنگ غریب ، ای صخره ی دریایی

مهتاب من نثار تو بادا

 

زخم قدیم من

             هوای شفا ندارد

زیرا که این نشانه ی مادر را عزیز می دارد

 

آه ای خط باریک

مرا چنان کن که قیس را ، لیلی

مرا چنان کن که تن سنگیم

راهی دریا شود

 

 

 

   عید قربان

 

من احساس جنایت می کنم

گوسفندان قربانی اعیاد

( می پرسم ) آیا؟

همیشه باید

دست مرا ببوسند؟

 

مادرم می گوید

                « من

خدا را حس می کنم »

                         اما او

از دیدن جگر گوسفندی که نزع می کند – بی جگر

خوشحال می شود ، می گوید

« بابات از دنبلان خوشش میاد ! »

 

شهر ما مقدّس است

و عید خیابان ها را

                     سرخ کرده است

و قصاب های هرزه می گویند

« ما پوسّ گوسفند و برا دنبک می خوایم و

پشمشو میفروشیم به انگلیسیا ! »

 

دیشب

در خانه ی ما جشن مفصلی بود

- &nbsp

/ 2 نظر / 11 بازدید
سوسن جعفري

اممم... نهايت خودخواهی نيست که همه‌ی گوسفندان قربانی باید به دست من قربانی شوند!؟ ... و عجیب است كه، اين شعر يك جورهايي بوي نفاق مي دهد ... بوي يك جور ... دروغ!