چهار گاه

گاه اول: تجربهءشخصی در بارهء ترديد

آدم ها در زندگی گاهی دچار ترديد می شوند ؛ و اين بر می گردد به چيزی در درون ما. اما اصولا ترديد خيلی هم بد نيست مهم اين است که بدانيم در برابر آن چه کنيم... روزهای گذشته من بيش از هر زمان اسير اين قضيه بودم ودر نهايت در رويارويی با آن به يک نتيجهءاساسی رسيدم آن هم اين که ما وقتی در يک امر دچار شک می شويم نبايد به هيچ وجه در برخورد اول به آن مساله فکر کنيم... فقط بايد به خودمان واصولمان فکر کنيم آن وقت من ما بزرگ ميشود و از ترديد هم بلند قد تر می شود و در نتيجه به راحتی از عهدهء آن بر می آيد... ذهنتان را به ترديد نسپاريد؛فقط سعی کنيد خودتان باشيد...زندگی شيرين است!

گاه دوم:آتشفشان خاموش...

يک نفر که دل به شعر می دهد؛ دغدغهء شعر دارد؛وبا تمام وجود به شعر می پردازد؛ هيچ وقت برای هميشه در سکوت نمی ماند... يکی از دوستان قديمی من رضا عقيلی است ؛ کسی که حدودا ۱۴ سال است او را می شناسم و در شعرهايش هم حرف های شاعرانهء بزرگی می زند ؛ وخلاصه من شعرهايش را دوست دارم. رضا چيزی حدود دو سال ونيم شعری ننوشته بود تا هفتهء قبل که ديدم دو ؛سه کار نا تمام دارد. بد نديدم يکی از شعر های قديمی اش را برايتان می نويسم:

با نامه هايی که برايت نوشتم؛خانه ای ساختم...

نيامدی!

هواپيمايی ساختم...

در هيچ آسمانی نبودی !

قايقی ساختم...

               در هيچ دريايی...

بيا!...اين گل های کاغذی برای تو...

گل های کاغذی که ريشه ندارند در خاک دنبال تو بگردند!

گاه سوم: شعری از لئونارد کوهن

با من بمان

اندکی بيشتر با من بمان

 ای سايهء گريزان آرامشم

ای سنجاق شده بر هر نفسی که پيش از اولين سوال فرو می برم...

بانوی من شما آن تشنگی هستيد

                                 که عطش را فرو می نشاند

کدام آغوش می تواند چون آغوش شما 

کودکی را آن قدر عشق ببخشد تا هرگز کسی را نکشد...

گاه چهارم:نوبتی هم که باشه نوبت شعری از خودمه!

اين شعله های روشن ناميرا؛لب های توست يا قبس موسی

در اين قضيه چيست گناه من؛اين ميل توست يا هوس موسی  

آتش شکوه روح ترا دارد؛من چون درخت خشک شب طورم

ديگر بيا به خلوت آغوشم؛ديگر بيا به ديدرس موسی

باشد درست صبر نمی دانم؛تفسير کن جواب معما را

ای خضر زنده رود دهان تو در خشکی دهان گس موسی

حتی حيا هوای تو را دارد معشوقهء‌خيالی بی آزرم

حالا بگو چه حيله به سرداری اينسان که می روی زپس موسی

حالا ز سنگ ميشکفاند گل عيسی دم است عاشق دل تنگت

چون بوی گيسوان تو را دارد زاين پس لبان دهان نفس موسی  

/ 3 نظر / 9 بازدید
مهربانو

سلام! شما شاعر بسيار خوبي هستيد. من از دور مي شناسمتان گويا! به ما هم سري بزنيد. من نيز شاعرم نه تخريبچي!

آبرنگ

سلام بر شما .حجم مطالب اونقدر زیاده که ترجیح دادم اوا عرض ادب کنم و بعد مشغول بشم.در ضمن اگر صدای شما به گوش یکی از بندگان خوب خدا که سعید کیایی اسمش می رسه یلام من رو هم برسونید و حرفهایی رو که پشت سلامی از این دست هست.گرچه که براشون کامنت گذاشته بودم....تا بعد .سبز باشید و شاد.

آبرنگ

ای وایییییییییییییییییی چرا سلام من اون شکلی تایپ شد.....انگار جدی جدی آقای کیایی ما رو غضب کرده!