طهران من کجاست؟

بداهه‌نوشت(٢)

*

این روزها حسی سراغم آمده که شاید چندان هم اخلاقی نباشد. یک‌جور حس برتری طلبانه یا بهتر بگویم قوم‌گرایانه. یادم است وقتی سال‌های ٨۴ تا ٨۶ از اصفهان زیبا به تهران برمی‌گشتم ـ این تهران افسرده‌ی دودآلود ـ از شادی شگفتی لبریز می‌شدم؛ شادی بازگشت به بیش از یک قرن خاطره‌ی جمعی خانوادگی.

تهران برای من از محله‌های قدیمی‌اش شروع‌ می‌شود. از کوچه‌ی میزمحمود وزیر، از کارمسرای حاج تهماس، از چارراه سرچشمه و سه‌راه امین‌حضور، از بازارچه امامزاده یحیی، از بازارچه نایب سلطنه ، از آبشر شرقی و غربی، کوچه قجرا و تمام کوچه پس کوچه‌های آن حوالی. جاهایی که این روز و روزگار کم کم دارد با دندان برج‌های تجاری‌اش میجودشان. 

مادر مادرم می‌گفت:« ...اون وقتا که خونواده‌ی ‌ما زمیناشون تو قیطریه رو فروختن، برای این فروختن که شمرونو ول کنن بیان تهرونی شن؛ غافل که تهرونیا اومدن همون زمینا رو بخرن که شمرونی شن!»

انگار که سرنوشت دردناک تهران با سرنوشت مردم اصیلش گره خورده باشد. آب قنات‌های تهران انباشته از ظرف‌های یک‌بار مصرف، سیاه و افسرده سرازیر می‌شود به سمت جنوب شهر. خانه‌های اعیانی محله‌های قدیمی یکی یکی برج و مجتمع تجاری می‌شوند. گورستان‌های قدیمی که معماری مقبره‌هایش یک سر و گردن از تمام معماری ...سال گذشته سرتر است با موزاییک‌های سفید و قرمز شهرداری پایمال می‌شوند، چنارهای کهنه‌اش به اسم و خاطره تبدیل می‌شوند، به بهانه‌ی مرمت بکارت مسجدشاه و بازار بزرگ زایل می‌شود و برای شهر جز دلتنگی‌های کلان‌شهری بی هدف چیزی نمی‌ماند.

تهران مانده است و تهرانی‌های اوس و خزرجی‌اش، تهران تهرانی‌های بنی‌هندلی‌اش، تهرانی‌های لگن‌آباد علیایی‌اش. آدم‌های مهاجری که گاه برای پوشاندن عقده‌ی حقارتشان به هر کاری دست می‌زنند تا رشد کنند و خودشان را اصیل جا بزنند.

کاش شیرازی اصیل، اصفهانی اصیل، تبریزی اصیل و اصل جنس مردم هرجایی در جای خودش اصیل می‌ماند و ما مردم این روستای کوچک خوش آب و هوا در حاشیه‌ی ری به حال خودمان می‌ماندیم.

هر روز که آدم‌ها را ، آب آلوده‌ی قنات‌ها را و جای خالی باغ‌های تهران را ـ پر شده با برج‌های بی‌هویت و نازیبا ـ می‌بینم از زندگی بیزارتر می‌شوم. 

طهران من کجاست؟

حالا در ترانه‌های ضربی مرتضی احمدی، یا در مجموعه عکس‌های تهران قدیم...

طهران من کجاست؟

*

پی‌نوشت نامربوط:

مطلب قبل دو پی نوشت نامربوط داشت.اگر فکر کردی که تو مخاطبش بودی و به خودت گرفتی حرفی ندارم. من به هرمنوتیک معتقدم. انسان را هم نسبتا مختار می‌دانم.

/ 5 نظر / 38 بازدید
نیلوفر آبی

درد لاعلاجی است.. مستند "تهران انار ندارد" تا حدودی اونو به تصویر کشیده

علی

سلام علی جان به نظر مان اگر موردی که شما عنوان کردید اتفاق می افتاد جامعه پویایی خودش رو از دست میداد و جامعه ای که پویا نباشد فنا میشود جاری باشید

لیلا عبدی

سلام "یک صندلی برای نشستن کنار تو" با غزلی به روز شد. قلم رنجه بفرمایید... [گل]