چه فرق می کند که بخواند...

تلاش نمی‌کنم .

اصلا چه اهمیت دارد که بخواهم خودم را به کسی ثابت کنم . چه اهمیت دارد که آنچه می‌دانم را به زبان بیاورم تا گیرم فلان آدمک کم‌اهمیت بفهمد که من چه می‌دانم یا چه نمی‌دانم . اصلا چه اهمیت دارد ورّاجی های عالم نمایانه‌ی مکرر؟ چه اهمیتی دارد که نگاهم به جهان و انسان را برای کسی تفسیر کنم؟ بگذار سطری بخوانند و تلخی روزگارم را مثل طعم تلخ قهوه ، پیوست افاده‌هایشان بکنند ... راستی کی باید فهمید که یک نوشیدنی فقط یک نوشیدنی‌ست ... یک شعر فقط یک زندگی...

زخم می نویسم ...

من خسته‌ام اوقات تلخم ... جادویت چیست

بس کن ... هوای زیر باران رفتنم نیست

گیرم ، دلت می خواست تا عاشق بمانیم ...

امروز حس خوب بارانی تنم نیست ...

*

یادم است حرف‌هایی را که زده ام روزهایی گذشته و تقریبا دور در خانه‌ی دومم ... یادم نخواهد رفت ... 

 

 

/ 0 نظر / 7 بازدید