تب‌گویی

می نویسم که سکوت را شکسته باشم .

حکایت این سرگشتگی را نمی دانم ... این سرگشتگی در بیابان ناکجا ، به سویی نامعلوم و برای رسیدن به نادانسته‌ای ابدی ...

گم بودن را دوستر دارم از شهره شدن در دنیای تباه ِ خواننده‌های عزیزم ... گم بودن و هذیان‌سرود سرودن.

خواستی ندارم ، توقعی، دردی ، یاسی ، امیدی ...معلقم در روزگاری تباه‌شده ... درست چون نوخسروانیی ، قاصدکی لغزیده از میان انگشتان به سوی فیروزه‌ای نگاه ِ کودکانه‌ی گنگ و دورت ...

می روم ... می روی ... و چند قدم همراه همیم ... دوست دارم این چند قدم را به خاطره ای انسانی رنگ کنیم ... شاید به عاشقانه‌ای که می‌دانیم بی‌سرنوشت است ...

گفت:

همچون پرندگان مهاجر خوش از سفر

فرصت برای ماندن و عاشق شدن نبود ...

دنیا را طور دیگری می بینم ، طور دیگری می‌خواهم ، و می‌دانم که این طور دیگر طوری‌ست ناخوشایند آدم‌های روزگارم ... و چون طوری‌ست که آدم‌های زیادی با آن مشکل دارند ، حتما غلط زندگی و فکر می‌کنم . اما این دنیای اشتباهی و زندگی اشتباهی هم لطف خودش را دارد . درد هم که همیشه هست .

هر روز که می گذرد دورتر می‌شوم از دنیای آدم‌های واقعی اطرافم و به مجاز لطیف در خویش خودم نزدیک‌تر . کودکی می‌شوم که اطرافیان به حرف ها و رفتارهایش می‌خندند ... و حرفی نمی‌زند ... حرفی نمی‌زند آن کسی که در درونم است و حرف‌ها دارد ...

بخند ... بخند ... بخند ...

جنون همین است ... با درد زیستن ... سرگشتگی ... ویرانی ... و نقلی نیست . زیستن همین است ...

این بار شعله‌ای‌ست که در من گرفته است

این چون درخت در شبح کوه سوختن...

می‌خندم ...  می خندد ... می خندد ، کودکی که سیاهی دنیا را می‌فهمد ... منی که می‌فهمم نسیم جایی نمی ماند ، که اگر بماند نسیم نیست ...

تب دارم ... تب دارم ...

آی آسمان نزدیک ... خدای دور ...

 

 

/ 1 نظر / 20 بازدید
محمودرضا کیانی

انتشارات سوره مهر ناشر برگزیده سال[قلب] مطمئنا به خاطر چاپ نفیس و هشتاد رنگ کاتالوگش نمی‌تونه باشه[نیشخند]