والله که شهر بی تو مرا حبس می شود...

-« به کجا چنین شتابان؟»

                     گون از نسیم پرسید

-« دل من گرفته زین جا،

                      هوس سفر نداری

ز غبار این بیابان؟»

 

-« همه آرزویم اما

                       چه کنم که بسته پایم...»

 

-« به کجا چنین شتابان؟»

 

-« به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم.»

 

-سفرت به خیر! اما، تو و دوستی، خدا را

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی،

به شکوفه ها به باران،

برسان سلام مارا.»

 

دکتر کدکنی عزیز، نازنین شعر و ادبیات فارسی رفت. پیش از آنکه ناچار شود ناخواسته بازنشسته شود. چون دیگر استادانی که پیش تر با بهانه های واهی جبرنشست شدند.

حالا من مانده ام که تهران بی عطر وجود نازنین، و دانشگاه بدون حضور این دانشی مرد و من ... این من دلخوش به حضور یکی دو انسان بزرگ محبوبم، چگونه دوام بیاوریم این روزها را.

اطمینانی بود همین که صبح سه شنبه این سوی انقلاب تنفس کنی و بدانی آن سوی خیابان و پشت آن نرده های سبز ، در ساختمان قدیمی دانشکده ی ادبیات دکتر دارد مهربانانه دانشجوهای ادبیات دانشگاه تهران – و همه ی ایران- را پدری می کند.

 

غریب شدیم...

 

گفته بودم

حالا چه چاره با غم بی انتهایمان

جز چون درخت در شب باران گریستن...

 

**

 

حالا کتابم را ، پیغمبر گنجشک هایم را، در ستایش کبوترهای تو  چاپ خواهم کرد.

***

توضیح و تحشیه:

استاد بزرگوار - که تنش به ناز طبیبان نیازمند مباد- به دانشگاه پرینستون رفته اند. گفتم شاید بعضی عزیزان خبر نداشته باشند.

پیغمبر گنجشک‌ها نام کتاب دوم من‌ است - پس از پرنده بودن - که مجموعه ای است از تمام نوخسروانی ها و سه‌گاهی هایی که تا امروز از نظر خودم شایسته‌ی چاپ بوده اند. همراه با این مجموعه مقدمه ای درباره‌ی نوخسروانی و سه‌گاهی نیز به چاپ خواهد رسید که بازنویسی شده‌ی متنی است که پیش‌تر در مجله‌ی شعر به چاپ رسیده بود.

 

 

/ 3 نظر / 18 بازدید
یک دوست

سلام دوست عزیز ! ممکنه مطالبی که می خوام در ادامه بنویسم، حتا بلافاصله بعد از خوندن، پاک بشه و انقدر شجاعت نداشته باشی که حتا در خلوت خودت نگهشون داری چه برسه به اینکه در صفحه کامنتهای عمومی به نمایش درآریشون اما برای من هیچ فرقی نمیکنه برای منی که قصد و نیتم خیره و خداوند تنها گواه و شاهد این نوشته هامه چرا که انقدر "انسان" هستم، که قصدم تخریبت وجهه ء عمومیت نباشه بلکه فقط گوشزد بعضی نکاته که اونهم فقط به خودته به دلیل اینکه یک وقت تصور نکنی اطرافیانت(همه اطرافیان) دوست، آشنا، همکار و و و ، اگر چیزی رو به روت نمیارن ، " متوجه نیستن" نه جانم ! نه! گاهی دیگران اونقدر "انسان" هستن که حتا رعایت ملاحظات یک نفر ِ به شدت دور از وجوهات انسانی هم براشون خلاف انسانیت باشه چه برسه به شمایی که گرچه یه جورایی از کمالات به دوری ولی خب اونقدر ها بد نیستی ( یا بهتره اصلاح کنم : انقدری دلت میخواد خوب باشی) که اون ته تهای دلت هم بدش نمیاد از انسان و انسانیت شاهدش هم همین که اگر اینطور نبود : اینقدر به تملق زبان باز نمی کردی به دورویی، و بخوای خودت رو شبیه اونهایی که واقعا و ته دلت حسرتشو

یک دوست

سلام دوست عزیز ! ممکنه مطالبی که می خوام در ادامه بنویسم، حتا بلافاصله بعد از خوندن، پاک بشه و انقدر شجاعت نداشته باشی که حتا در خلوت خودت نگهشون داری چه برسه به اینکه در صفحه کامنتهای عمومی به نمایش درآریشون اما برای من هیچ فرقی نمیکنه برای منی که قصد و نیتم خیره و خداوند تنها گواه و شاهد این نوشته هامه چرا که انقدر "انسان" هستم، که قصدم تخریبت وجهه ء عمومیت نباشه بلکه فقط گوشزد بعضی نکاته که اونهم فقط به خودته به دلیل اینکه یک وقت تصور نکنی اطرافیانت(همه اطرافیان) دوست، آشنا، همکار و و و ، اگر چیزی رو به روت نمیارن ، " متوجه نیستن" نه جانم ! نه! گاهی دیگران اونقدر "انسان" هستن که حتا رعایت ملاحظات یک نفر ِ به شدت دور از وجوهات انسانی هم براشون خلاف انسانیت باشه چه برسه به شمایی که گرچه یه جورایی از کمالات به دوری ولی خب اونقدر ها بد نیستی ( یا بهتره اصلاح کنم : انقدری دلت میخواد خوب باشی) که اون ته تهای دلت هم بدش نمیاد از انسان و انسانیت شاهدش هم همین که اگر اینطور نبود : اینقدر به تملق زبان باز نمی کردی به دورویی، و بخوای خودت رو شبیه اونهایی که واقعا و ته دلت حسرتشو

رها

وای ...وای ... همه حرف دلم و بغضم از دیروز تا حالا که فهمیدم شفیعی کدکنی رفته همینه .دلم گرفته برای رفتنش به چند نفری هم که در ادبیات امیدواریم به یه شکلی دارن می رن ...دردناکه ... . دلمون خوش بود حتی اگر سه شنبه ها نمی بینیمش اون هست . دلگرم بودیم به این ... . از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست ...