دو شعر از بوعلی سینا

در کارگه ِ جهان من ِ شیدایی

چشمی بگشودم از پی بینایی

دیدم که در او نبود هشیار کسی

من نیز به خواب رفتم از تنهایی

*

با یک دو سه نادان که چنین می‌دانند

از حُمق که دانای جهان آنانند

خر باش که این جماعت از فرط خری

هر کو نه خر است ، کافرش می‌خوانند.

*

1. این ها نظر ابن سیناست و ممکن است من همیشه با آن موافق نباشم.

2. به زودی در یادداشتی در حوزه حافظ پژوهی به یکی از غزل های حافظ خواهم پرداخت و ارتباط آن با بوعلی و مولوی.

3. به زودی در این وبلاگ یک نظرسنجی درباره اسم کتاب دومم خواهم داشت. از خوانندگان و دوستان عزیز - حتی آنها که هیچ وقت نظر نمی دهند - خواهش می کنم در این مورد خاص اظهار نظر کنند.

۴. برای یک دوست اس‌ام‌اس زدم:

بهار بود و تو بودیّ و عشق بود و امید

بهار رفت و تو رفتیّ و عشق ماند و امید...

،جواب داد که:«فقط ما این وسط زیادی بودیم» و به خنده گذشت ...اما دریغ از عمر ، و  عاشقانی که نگاهشان به مهربانی جز این نیست  و دیگر، دوستارانی که برای برپا ماندن ناگزیرند از تن دادن به این حکایت ناخوش.

بگذریم...

عزت زیاد

/ 2 نظر / 47 بازدید
اجتهادی

هماره روزگار به کامتون

محمودرضا کیانی

عرض سلام و احوالپرسی و دوست دارم و از این حرفا[لبخند]