می خواستم ...

امروز می خواستم حرف های زیادی بزنم . یا این طور بگویم که حرف های زیادی داشتم برای به روز کردن این وبلاگ ... اما حرف زیاد داشتن هم مثل حرفی نداشتن است ، دست آخر چیزی در این خانه از آن همه حرف نمی بینید!

 

می‌خواستم چیزهایی بنویسم درباره روش خاص و کمی عجیبم - که متاسفانه گاهی برای خودم هم گران تمام می شود - برای کوباندن سر اطرافیانی که نمی خواهم با آنها ارتباط داشته باشم به طاق ، می‌خواستم گلایه هایی بنویسم از چند آشنای مدعی دوستی دیرین ، می خواستم تحلیل های شخصی یک شاعر را بنویسم درباره‌ی جنگ سرد (!!!!) و باز می‌خواستم نقد و نظری درباره ترتیب ابیات دیوان حافظ در نسخه های معتبر دیوان بنویسم و میخواستم با یک نوخسروانی یا سه گاهی تازه این خانه را نو کنم ....

 

حالا به جای این همه ، تن می سپرم به آفتاب پاییز و نگاه می کنم گنجشک های همیشه بهار را ...

 

.

/ 2 نظر / 6 بازدید
یه نفر

بنویسید.. بدانیم بهتر است...

رضا صالحی

سلام علی جان خوبی چه خبر؟ به روزم .