از ناصرخسرو

ناصرخسرو از شاعزانی است که پیش‌تر چندان دوستش نداشتم ... اما امروز پس از مطالعه‌ی بیشتر کارهایش احترام زیادی برای او قائلم .

چند روز است که این ابیات را از او زمزمه می کنم ...:

 

چون تیغ به دست آری ، مردم نتوان کشت

نزدیک خداوند بدی نیست فرامُشت

 

این تیغ نه از بهر ستمکاران کردند

انگور نه از بهر نبید است به چرخُشت

 

عیسی به رهی دید یکی کشته فتاده

حیران شد و بگرفت به دندان سر  ِ انگشت

 

گفتا که : « کرا کشتی تا کشته شده زار ؟

تا باز که او را بکشد آنکه تو را کشت؟»

 

انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس

تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مُشت

 

و چه روح جاری ای دارد شعر "حجّت" ...

این بیت ها یادگارانی بود از سال ٧٣ که من در اول دبیرستان درس می خواندم ...

 

 

/ 0 نظر / 6 بازدید