اهمیت "عباس‌نژاد" بودن

پس از سال‌ها، این یادداشت را بدون پیش‌نویس، بداهه‌نویسی می‌کنم.

چیزهای زیادی را می‌بینم. چیزهای زیادی را می‌فهمم. چیزهایی را که شاید خیلی‌ها آرزویشان است ببینند و بفهمند. این برآورده شدن آرزویی‌ست قدیمی. هرچند درد دارد این دیدن و فهمیدن؛ آن هم دردی که دیگران ذره‌ای هم درکش نمی‌کنند.

*

زندگی را صبوری می‌کنم. می‌پرسی چه چیزش را؟ جوابش سخت نیست؛ به خودت نگاه کن! همین خود تو را هم دارم تحمل می‌کنم. تعارف که نداریم!

*

شاید آدم‌های روزمره به تمسخر هم بگذرند از کنارم. اما باور دارم راهی را پیش گرفته‌ام که ناگزیرم می‌کند از بسیار چیزها. بسیار چیزهای خوب و گاه چیزهایی بد.

*

شعر همزاد من است؛ همراه من، همخون من. شعر معشوق من است. این که انتخاب شدم برای نوشتن نوخسروانی تقدیر مبارکی‌ست. این را امروز می‌فهمم. امروز که علیرضا قاضی مقدم نوخسروانی می‌سراید و ستودنی می‌سراید می‌فهمم. به فردای نوخسروانی فکر می‌کنم و خرسندم.

*

شعر من شعری‌ست که دانسته سروده می‌شود. این یعنی آینده. حتی اگر ناشران امروز تاجران عصر خود باشند یا حتی شیرعلی‌قصابان عصر خود. عهد کرده ام کتابم را با ناشری چاپ کنم که انسان باشد.

*

کاش روزی بیاید که:

به بانگ چنگ بگوییم این حکایت‌ها

که از نهفتنشان دیگ سینه در جوش است

**

پی‌نوشت:

١. اشتر به شعر عرب در حالت است و طرب/ گر ذوق نیست تورا، کژطبع جانوری

٢. خلایق، هرچه لایق

/ 1 نظر / 29 بازدید
فریبا یوسفی

موافقتم با همه ی نوشته ات یک طرف و کیفور شدن از این پی نوشت شماره دو ات یک طرف. به قول معروف جانا سخن از زبان ما می گویی. تازه مطلعش را امروز عصر سرودم، با همین مضمون، وقتی که از انسانی باز می گشتم که ... بماند. ما هم بداهه نوشتیم در پاسخ بداهه نویسی ات...