و شعری از آقای رئيس...!

اما این شعری است دیگر از اصغر معاذی ...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

« غمگینم ؛ چونان پیرزنی که آخرین سربازی که از جنگ بر می گردد     پسرش نیست ... »

 

نشسته خسته و خاموش گوشهء ایوان

زنی به وسعت اندوه مادران جهان

 

دلش گرفته ، همین است کار هرروزش

دم غروب ، غریبانه ، با کمی باران ...

 

بیاید و بنشیند در آستانهء در

و باز چشم بدوزد به کوچه ای که در آن

 

نشست و بدرقه ات را نگاه کرد و شکست

غروب جمعه ای از روزهای تابستان

 

به فکر می رود آن قدر ... تا بیاوردت

به خود می آوردش غربت صدای اذان

 

به خود می آید از این کوچه باز می گردد

کنار حوض ... دلش باز ... نم نم باران

 

هوای کهنهء این حوض را بشوراند

وضو بسازد از این موج های سرگردان

 

که شب می آید ... روشن کنم اتاقش را

چقدر زمزمه با قاب عکس با گلدان !

 

شب است و خلوت ایوان ... دوباره می شکند

دلی به وسعت اندوه مادران جهان

 

/ 6 نظر / 11 بازدید
مرغ سحر

سلام..در هر دو صفحه اول شدم! اين روزها الكي خوشم..و براي خوب بودنم دنبال دليل نمي گردم! و هيچ چيز حتی اين دقايق خوشبو منو غمگين نمی کنه! شاد باشيد و برای اتفاق هفته آينده برای من دعا کنيد!

niloofareabi

چه خوب...! که خوشند(مرغ سحر).. برای همه ی غمگينان و دلهای به وسعت اندوه مادران جهان هم ..! دعا کنيد. به اميد تداوم حضورتان.. يا هو

ameneh

سلام...شعر قشنگی بود .موفق باشيد.

آبرنگ

سلام اقای عباس نژاد . قبل از هر چیز در مورد آف ها براتون بگم : اولین پیامی که از شما رسید مبنی بر نداشتن آف از دوستانتون باعث شد بلافاصله برای شما جواب بنویسم تا ببینم به دستتون می رسه یا خیر. اما گویا مسنجرتون مشکل پیدا کرده .اینه که با پیام مجدد شما بهتر دیدم اینجا جوابتون رو بدم .

آبرنگ

اما در مورد این غزل : کاری که اینروزها خیلی شنیدمش ..... هم از خود شاعر و هم در منابع مختلف.اما خب منکر زیبا بودنش هم نمیشم....به هر جهت دستتون درد نکنه و :/یا حق/

saranasernasir

سلام. هم از اين که سر زدی هم از دعوتت.متاسفانه مسير خيلی دوره؛ اما اگر تونستم حتما.بازهم ممنون. تا بعد...