به احترام دو دوست

(١)

دیشب برای تعدادی از دوستان اس‌ام‌اس زدم .صبح امروز دوستی قدیمی و نازنین با شماره‌ای ناشناس تماس گرفت و با شنیدن صدایش یکباره دلم آفتاب شد ! حکایت اینکه تماس گرفته بود تا صاحب آن اس‌ام‌اس را بشناسد . یعنی آن عزیز ِ عزیزتر از جان در این مدت ، دوستی دیرین را نسبتا فراموش کرده بودند! غرض اینکه خواستم بگویم : « اگر چه دوست به چیزی نمی خرد ما را ...»

*

(٢)

سال ٨٣ بود که اوّل بار دیدمش. آن زمان که عضو شورای مرکزی کانون دانش‌آموختگان استعدادهای درخشان شهرری بودم .  جوانی بود محجوب و چند سال کوچک‌تر از من . یادم نمی‌آید در مورد ادبیات اصلا حرفی با او زده بوده باشم .

دیروز از در انتشارات وارد شد تا برای چاپ مجموعه داستانش مذاکره کند . احساس کردم می‌شناسمش . این ۴ سال بی خبری تغییراتی در خلق و خو و ظاهر او به وجود آورده بود ، هرچند که اندک . به نام شناختیم همدیگر را و خوشحالی زیاد ... بسیار زیاد از این که یک هم‌مدرسه ای و یک دوست دارد در مسیری پیش می‌رود که ناگزیر است نویسنده‌ای قهّار و چیره دست باشد و نه جز این .« محمـد زارعی »  نویسنده‌ای‌ست که داستان‌نویسی ایران و جهان را خوب می‌شناسد . از همه مهم‌تر بامعلومات ، مسلط  و فروتن است .

جالب اینجاست که من به عنوان یک خواننده‌ی صرف در حوزه‌ی ادبیات داستانی جای چیزهایی را در داستان نویسی ایرانی خالی می‌دیدم و حالا این جوان بزرگ دارد تلاش می کند تا داستان ایرانی پا به دنیای جدیدی بگذارد .

یقین بدانید نویسنده ای متفاوت در حال قدکشیدن است . امید که مجموعه داستان هایش را به زودی در این وبلاگ به شما معرفی کنم ...

/ 0 نظر / 16 بازدید