چند کلمه

*

شلوغ است .

زندگی شلوغ است و این اصلا صلاح نیست که زندگی برای یک نفر که دارد تلاش می‌کند شاعر - و در معنای عام تر بخوانید هنرمند- باشد ، این همه شلوغ باشد . نمی‌دانم ، شاید هم لطفش به همین باشد که در همین شلوغی ِ بی‌اندازه بتوانی هنرمند بشوی و بمانی.

گاهی که کلافه می‌شوم، فکر می‌کنم هنر یکی از ملزومات زندگی آدم‌های مرفّه است و اگر رفاه نباشد آدم نباید سراغ هنر بیاید . هنر مال آدم هایی است که غم روزمرّگی‌های زندگی را ندارند . آدم‌هایی که زمان آزاد زیادی دارند .

*

آدم‌های مختلفی هستند که داعیه دار هنر هستند . این طبیعی است . دنیا پر است از آدم‌های جورواجور. اما اگر هنر عنصر و گوهری اصیل و بی تغییر داشته باشد و ما هم برپایه‌ی اصول و تفکرات دموکراتیک بخواهیم همه را هنرمند بدانیم‌، به اینجا می رسیم که چگونه یک نفر می‌شود "فردوسی" و یک نفر می‌شود "عنصری"؟ یا در مثالی نزدیک تر ، یکی می‌شود علیرضا قزوه - و بخوانید براتی پور، عبدالملکیان،خسرو نوربخش، فاضل نظری و پروفسور امین و.... - و کسی دیگر می‌شود سایه - و بخوانید شفیعی کدکنی، سهراب،منزوی، فروغ، اخوان و...- پس این یعنی هنر و در معنای خاص شعر، یک مفهوم محدود و یک تعریف مرزبندی شده دارد . این مرزبندی به معنای محدود بودن مطلق نیست ، که شاید بتوان از آن به عنوان  "خاصیت" یاد کرد، نه محدودیت . هر کسی این توان روحی و فکری را ندارد که به این محدوده وارد شود. شاید همان حکایت "سی مرغ و سیمرغ" باشد .

اما چیزی که می توان با اطمینان بر زبان آورد این است که رفتار دموکراتیک در جامعه ادبی جایگاهی ندارد ، اما هر کسی که در این جامعه به سمت هدفی والا تلاش می‌کند باید موشکافانه و ریزبینانه تجربه های فنی، فکری و رفتاری شاعران را تحلیل کند .

*

حال من بد نیست . این را به حساب غرغر زدن نگذارید . من از نظام دنیا و از شطرنج قدرتمندان دلم گرفته است . از شطرنجی که هم من مهره‌ی پیاده‌ی آنم ، هم پاریسی های خوشبخت ، هم کودکان غزّه . امروز دلم می گیرد از نظام زور و سلطه ای که همه‌ی سردمداران حکومت های دنیا - بدون استثنا - از ما مردم و خون های ما به عنوان بازیچه ای برای کیش و مات کردن حریف شان استفاده می کنند . این اندوه همیشگی و زبان‌بُر نفسم را می ‌گیرد . فاجعه در خانه‌ی توست ... دوست عزیز.

*

خمیازه می کشم و خودم را به شعاعی از آفتاب می‌سپرم که گل های قالی را گرم می‌کند . این حالت رویاهای خوبی را در من بیدار می‌کند. کاش همه‌ی ما رویاهامان این‌قدر ساده بود و در دسترس. کاش... کاش....

*

 

/ 3 نظر / 6 بازدید
آشنا

باز می نویسی باز می خوانم باز آرام می شوم شعاع آفتابی که روی گلهای قالی افتاده ............. باز هم می گویم ناز نفست

فریدون

حرف های دلم را در این قسمت از متن خود گنجانده ای : ".. . من از نظام دنیا و از شطرنج قدرتمندان دلم گرفته است . از شطرنجی که هم من مهره‌ی پیاده‌ی آنم ، هم پاریسی های خوشبخت ، هم کودکان غزّه . امروز دلم می گیرد از نظام زور و سلطه ای که همه‌ی سردمداران حکومت های دنیا - بدون استثنا - از ما مردم و خون های ما به عنوان بازیچه ای برای کیش و مات کردن حریف شان استفاده می کنند . این اندوه همیشگی و زبان‌بُر نفسم را می ‌گیرد . فاجعه در خانه‌ی توست ... دوست عزیز. >> [دست][دست][گل] ****** و تا یادم نرفته بنویسم که بیشتر هنر ها آثار در د و رنج هاست. اثر سوختن ها و فریاد هاست . پایدار و پیروز باشی [گل] *