و باز غزل...   

امّید وار امّا معطّل در غمم من

رویا به گوش قاصدک ها می دمم من

 

معنای یأس و آرزو را می شناسم

من هستی ام : همزاد معلول غمم من

 

نه آفتاب کاملم ، نه عین ظلمت

من خوب یا بد نیستم ، تنها کمم من

 

پیغمبر شهر بدون رستگاری

از معجزات مضحکم هم می رمم من

 

این خاکی رنجور را بگذار و بگذر

تو روح بادی نازنین ! آه آدمم من

 

 

 

 

 

 

+

۱۳۸٦/٤/٢٦ - خلوت گزیده