حافظ و تصوف   

 

 

اگر شما به مقدمه محمد گلندام رجوع کنید در آن این طور می خوانید : «... سماع صوفیان بی غزل شور انگیز او گرم نشدی ...» یا آن که درمقدمهء فرهنگ واژه های ایهامی در شعر حافظ اثر مرحوم محمد ذوالریاستین ( ظاهرا به نقل از شیخ جامی ) به این مطلب بر می خورید که : « هر چند معلوم نیست که وی دست ارادت پیری گرفته و در تصوف به یکی از آن طایفه نسبت درست کرده باشد ، سخنان وی چنان بر مشرب این طایفه واقع شده که هیچکس را آن اتفاق نیافتاده » .

در نگاه اول ، وقتی صحبت از صوفیگری و تصوف می شود ، به نظر می رسد که حافظ خود معتقد به صوفیگری بوده و به نوعی پیرو مکتب تصوف ؛ واگر دست پیری را هم نگرفته به این علت است که صداقت کافی را در صوفیان و پیران وقت نمی دیده اما خود این شایستگی را داشته که بنا به اعتقاداتش بروز نمی داده .

اما اگر بخواهیم این همه ، که نظرات دیگران در مورد حافظ بوده و در واقع نسبت هایی است که به او داده اند  را کنار بگذاریم ، معتبر ترین و تنها چیزی که باقی می ماند شعر حافظ است که شایسته ترین وسیله است برای راهیابی به ذهن حافظ .

بر خلاف آن چه که دیگران گفته اند ( که البته دیگری گو برو ونام من از یاد ببر! ) در شعر حافظ با یکی دو استثناء که آن هم قابل توضیح است صوفی شخصیتی است منفی . البته در بعضی نسخ ممکن است که این استثناء ها بیشتر هم می شوند ، که اگر نخواهیم او را شاعری دمدمی مزاج و باری به هر جهت مسلک بدانیم نهایتا باید همان یکی دو استثناء را بپذیریم ؛ که البته چنان که گفتم با نگاهی منطقی آن استثناء ها هم قابل توجیه هستند .

اما صوفی ، خرقهء صوفی و نیز خانقاه ( صومعه ) شاید ؛ ونه شاید که به یقین ؛ نکوهیده ترین شخصیت ، شئ و مکان در ادبیات حافظ می باشند ، آنقدر که حافظ به هیچ نهاد و مسلکی به اندازهء ایشان نتاخته است . گواه حرف های من بیت بیت شعر حافظ اند:

صوفی گلی بچین و مرقع به خار بخش

واین زهد تلخ را به می خوشگوار بخش

که در این بیت زهد خود از ویژگی های صوفی است .

صوفی بیا که خرقهء سالوس برکشیم

و این نقش زرق را خط بطلان به سر کشیم

نذر و فتوح صومعه در وجه می نهیم

دلق ریا به آب خرابات برکشیم ...

 

که نه تنها صوفی را متهم به زرق می کند واو را از روشش باز می دارد به می ومطرب رندان دعوت می نماید ...

خدا را کم نشین با خرقه پوشان

رخ از رندان بی سامان مپوشان

که آشکارا رند و خرقه پوش را در مقابل هم قرار داده .

صوفی بیا که آینه صافی است جام را

تا بنگری صفای می لعل فام را

راز درون پرده ز رندان مست پرس

کاین حال نیست صوفی عالی مقام را

که باز هم دعوت صوفیان است به ترک زرقی که مبتلای آن هستند ، و این که بر خلاف ادعایشان حتی عالی مقام ترین صوفیان هم راز دان نیستند و باید راز های نهان عالم را از رندان مست بپرسند.

خیز تا خرقء صوفی به خرابات بریم

شطح وطامات به بازار خرافات بریم

*

خدا زان خرقه بیزار است صد بار

که صد بت باشدش در آستینی

*

صوفی شهر بین که چون لقمهء شبهه می خورد

پاردمش دراز باد آن حیوان خوش علف

و عجب که با مشرب این طایفه خوش آمده !

نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد

ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد

*

بوی یکرنگی از این نقش نمی آید خیز

دلق آلودهء صوفی به می ناب بشوی

*

ساقی بیار آبی از چشمهء خرابات

تا خرقه ها بشوییم از عجب خانقاهی

می فرماید:

در خانقه نگنجد اسرار عشق بازی ...

و نیز :

در میخانه ام بگشا که هیچ از خانقه نگشود...

و یکی دو مورد خاص و البته ارزشمند دیگر می ماند که بنا به نیاز در بحث حافظ و تشیع به آن پرداخته ام .

اما آن چه مهم است و در شعر حافظ به روشنی دیده می شود این است که انتقاد حافظ از جماعت صوفی و خانقاهی با انتقاد او از مسجد ، واعظ و زاهد تفاوت دارد . این که حافظ از زاهد انتقاد می کند درست است ولی اینطور بر می آید که شخصیت منفی زاهد گوشه ای از شخصیت صوفی است . بنا براین و با توجه به اشارات صریح خواجه ، اگر بگوییم که حافظ مسجد و مسجد نشین را به خاطر این که آن چه باید باشند نیستند سرزنش می کند ( یعنی انحراف از مسیر حقیق شان در اثر بی توجهی و مرور زمان ) اصل اندیشه آن ها را نفی نمی کند . اما در مورد صوفی و تصوف اصل اندیشه را مورد تاخت وتاز قرار  می دهد و آن را راهی خطا و عمل صوفی را عمل بر مجاز می شمرد و کیش او را کیش دجال می داند.

اما آیا حافظ از سر تعصب با صوفیان برخورد کرده است ؟

جواب این سوال را خود خواجه بارها داده است :

در هیچ سری نیست که سری ز خدا نیست

و نیز :

بر صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

یا دیگر این که :

مرا عهدی است با جانان که تا جان در بدن دارم

هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم...

پس اگر حافظ کسی را نکوهش می کند ، آن هم با چنین شدتی ، و او را از خود وخود را از او نمی داند ، معلوم است که به اعتقاد حافظ آن کس هوادار کوی جانان نیست ، در سرش سری از اسرار خداوندی نیست و به قطع و یقین در صراط مستقیم گام بر نمی دارد.

بعد برای تبرئهء صوفیان می گویند چون حافظ از ریای خانقاهیان نیک به تنگ آمد ، صوفی خراباتی شد... حالا انصاف بدهید کسی که بارها اصولا به تصوف حمله کرده ؛ بدون این که  نام فرقه ای به خصوص را ذکر کند ؛ و با اساس این قضیه مخالف است را به چه حقی به جبر منسوب به تصوف می کنند؟ بارها حافظ بدون قید خرابات و خانقاه از تصوف انتقاد کرده و اگر خرابات در نظر حافظ بر خانقاه برتری دارد به دلیلی دیگر است آن هم این که لا اقل خراباتی ها خرقهء ریاییشان را در آورده اند ، همین

اما رندی حافظ از جنس دیگری است و می حافظ هم . به همین دلیل می خواهد خرقهء آلودهء خانقاهی مغرور را به می شستشو دهد . اما آن چه مهم است این است که حافظ از روی شناخت و آگاهی اظهار نظر می کند و این بر می گردد به ملاقات ها واحتمالا شرکت در جلسات مشایخ صوفیه که ظاهرا در تاریخ هم ثبت شده . این برای یک متفکر یک امتیاز است نه یک نقطهء تاریک مهم این است که حافظ خود را آلودهء توهمات ایشان نکرده است :

گر موج خیز حادثه سر بر فلک زند

عارف به آب تر نکند رخت و پخت خویش...

اما یکی از مواد استثنای مهم در بحث ما این بیت است :

صوفی صومعهء عالم قدسم لیکن

حالیا دیر مغان است حوالت گاهم

به گمان من خواجه این کلمه را در مقام فروتنی گفته است همانطور که می فرماید :

کاز بندگان پیرمغان کمترین منم

بدین معنا که در صومعهء عالم قدس ، ونه صومعهء عالم ماده ، کمترین و ناخالص ترین بنده من گناه آلوده ام با این حال جایگاه همین کمترین بنده دیر مغان است ؛ با آن مقام بلند و شایسته اش در شعر حافظ ؛ و این هم هیچ امتیاز مثبتی از طرف حافظ به صوفیان نخواهد داد . حافظ حتی صوفیان را از فتنه های آخر الزمان می داند و شاهد این مدعا تمام غزلی است از جناب خواجه به این مطلع :

صوفی نهاد دام وسر حقه باز کرد

بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد ...

که بسیار جای صحبت دارد . حالا چطور است که مجلس سماع صوفیان بی غزل شور انگیز او گرم نشدی و سخنان وی بر مشرب این طایفه واقع شده؟

در پاسخ ، من فعلا به همین نکته اکتفا می کنم ، که حافظ در حقیقت نماد شخصیت ملت ایران است ؛ هر چه او خوب دانسته در جامعه ما – هر کسی به قدر بینش خود – آن را خوب دانسته و هر چه بد دانسته طبعا ملت ما هم همین حس را نسبت به آن داشته اند . در دید مردم ما هرکس که حافظ او را دوست داشته باشد دوست داشتنی است حتی اگر چندان با تاریخ سازگار نباشد . صوفیه به گمان من به هر نحو این قضیه را دریافته اند ؛ شاید این عکس العمل ملت ما نسبت به شعر حافظ ، به همان زمان های دور – همان وقتی که شاعر خود در قید حیات بود – بر می گردد ، وبنا بر این صوفیه برای حفظ گمراه کردن عوام الناس و در حقیقت برای حفظ جایگاه خود در جامعه ، خود را به خیال خود به شعر حافظ و شخص حافظ متصل کرده اند .

بنا براین تا قرن نهم و حتی پیشتر – زمان حیات خواجه – صوفیان شعر او را وارد مجالسشان می کنند و در نهایت من مخاطب را به گمان می اندازند که شعر حافظ موافق طبع اهل تصوف است پس حتما اندیشهء حافظ شباهت هایی به تفکر ایشان دارد . حالا نتیجه این می شود که نه تنها صوفی شخصیتی منفور نمی شود بلکه شعر حافظ را هم وسیله ای برای تبلغ فکر بیمارش میکند.

اما جدا از همه این ها نگاه و رویکردی است در شعر حافظ که همین دید و نگاه به خودی خود جدا کننده حافظ از تصوف است . این را دیگر همه اذعان دارند که یکی از پر رنگ ترین درون مایه های شعر حافظ بعد اجتماعی شعر اوست . این مورد از بن با مبانی تصوف در تضاد است . تصوف فقط جایی با اجتماع و نقص های فکری جامعه کار دارد که منافع مستقیم خود را در خطر ببیند و گرنه اصل بر گوشه نشینی و بریدن از جامعه است ؛ بنا بر این با تغییر یک حاکم ، ظهور حاکمی ظالم و امثال آن از خود عکس العمل نشان نمی دهد و مثلا در دوران امیر مبارز الدین نمی آید و مستقیم و از سر آگاهی و عمد بد حکومت را در شعرش – که به نوعی سند انتشارش نام شاعرش است و نا سروده سر از دورترین نقاط ایران و بلکه خارج از ایران در می آورد – بگوید .

این احساس مسوولیت شاعرانه و عالمانه فراتر است از دغدغه های یک صوفی مفت خور عوام رنگ کن .

...

 

 

+

۱۳۸٥/٧/٢۱ - خلوت گزیده