تيغ و زنگی مست ... يادداشت خلوت گزيده بر سخنرانی شاملو   

در دو قسمت قبلی متن کامل سخنرانی احمد شاملو را درباره ی فرهنگ ایران و شاهنامه حکیم توس خواندید . آنچه پیش روی شماست ؛ قسمت سوم این موضوع است شامل دیدگاههای من در باره ی متن این سخنرانی .

 

***

مدت ها پیش تر از این خوانده بودم در نشریه ای در مورد این که شاملو بحثی جنجالی در مورد فردوسی کرده است . بعضی دوستان از من در این باره نظر می خواستند و من از آنجا که متن کامل این سخنرانی را نخوانده یا نشنیده بودم به خودم اجازه نمی دادم  حرفی در این مورد بزنم . به یکی دو دوست سپردم تا این مطلب را به دستم برسانند که خوب ؛ نشد . اما اخیرا کاملا غیر منتظره دوستی کتاب چاپ شدهء این سخنرانی را ( نگرانی های من...احمد شاملو ...مرکز پژوهش و تحلیل مسایل لیران« سیرا »...نشر فارابی نیو جرسی ...چاپ دوم ژوئن 2000 ) به دستم رساند . خواندم و دیدم بیش از آنچه فکر می کردم قابل بحث است . بهتر دیدم به شکلی طبقه بندی شده آن را بررسی کنم و این بررسی را مکتوب کنم . آنچه می خوانید طرح نخستین این بررسی و اظهار عقیده است ....

*** 

امام محمد غزالی در مورد تابعین پیامبر ( آنها که صحابه را دیده اند ) گفت که ایشان مردانند و ما هم مردانیم.... حالا نه شاملو از تابعین است و نه من غزالی ؛ اما نگاه غزالی را به این فضا تعمیم می دهم و سعی می کنم در این قضیه تابع خرد باشم ؛ نه احساسات . اما اگر شمای خواننده قصد دارید با رابطهء ریاضی بزرگتر و کوچکتر مرا با شاملو قیاس کنید یا اگر شاملو بت تان است این مطلب را نخوانید بهتر است . شاید بعضی جاهای آن خوشایندتان نباشد .

نخست :

قبل از هر چیز فرض می کنیم عقاید آقای شاملو دربارهء بردیا و ضحّاک کاملا صحیح باشد و به تمامی آن را می پذیریم . اما آیا آن کاری که آقای شاملو قصد انجام آن را دارند تحلیل ادبیات است با زبان تمثیلی اش و ارائهء نشانه هایش یا تحلیل سیاسی تاریخ؟ و خوب سوالی که پیش می آید آقای شاملو بنا به ادعای خودشان و طرفدارانشان در کدام حوزه صاحب نظرند؟ البته شاید خودشان خود باسواد بین باشند و برای ارائهء رفتار فروتنانه بیایند بگویند « البته در این زمینه ها من ظاهرا( !!!! ) بی سوادم ». اما آنچه که در مورد آن به یقین می توانم بگویم – خصوص تا قبل از عصر حاضر که دوران هرج و مرج ادبی است – ادبیات بر پایهء نشانه هاست و اشاره ها ( به قول خواجه آن کس است اهل بشارت که اشارت داند ... ) اما تاریخ و سیاست بر اساس وقایع و اتفاقاتی است که به وضوح افتاده و به راویانی آنها را مشاهده کرده اند .

دوم :

حالتی است که -  خصوصا در سنین جوانی البته – گاهی برای آدم روی می دهد کاملا شناخته شده و مستند از نظر علم با عنوان « طوفان فکری » ؛ به این صورت که ممکن است شما در موضوعی مطالعه ای کرده باشید یا مدتی فکرتان به آن مشغول بوده باشد ؛ بعد در یک موقعیتی که احتمالا در حال آرامش هم باشید و دور از آن موضوع ، ناگهان چیزهایی در آن مورد به ذهنتان می رسد . ( به نظر هم می رسد با نحوهء نوشتن شعر هم بی شباهت نباشد . ) حالا این موضوع حتی ممکن است کشفی باشد که پیش از این انجام شده باشد یا مساله ای که مادهء خام یک اختراع باشد . به هر حال این حسی است که در آدم های باهوش و نخبه تا مدت های مدید وجود دارد . اما مساله ای که  حتمی است این است که این مادهء خام و این طوفان فکری بدون حمایت تحقیقی و عملی نباید رها شود . اما به نظر می رسد آقای شاملو بدون تحقیق کافی آنچه  به ذهنشان رسیده را بدون درنگ در مجالس مطرح می کرده اند . کار آقای شاملو نه به عنوان یک تحلیل و نه حتی به عنوان یک نظریه ارزش ندارد ، تنها یک ارزیابی شتابزده و بی ملاک و معیار است

سوم :

مسالهء دیگر مسالهء آگاهی از تاریخ است و روایت بی غرض آن . نکته ای که در این بخش می خواهم مطرح کنم را با این مثال بیان می کنم . ایشان در قضیهء پادشاهی داریوش شاه هخامنشی روایت هرودوت را آورده اند با این مضمون که بله شاه شب قبل از قضیه انتخاب شاه اسبشان را بردند در آن موضع خاص و اسبشان کامرانی کرد و فردا در همان جا به یاد شب قبل اسبش شیهه کشید و چه و چه....

اول یادمان نرود که ایشان تاریخ را یک مشت یاوه و دروغ می شمرد...اما اینجا...!

ببینید گاهی ما باید در بحث یه چیزهایی استناد کنیم ؛ اگر آن چیزها بی معنا و بدون پایگاه باشند ، آنوقت تحلیل ما هم بی معنا و بدون پایگاه خواهد بود . اتفاقی که برای آقای شاملو افتاده هم همین است . آقای هرودوت حتی بین مورخین قدیم یهودی ، رومی و... به قصّه پردازی و از آن مهم تر دشمنی با ایرانیان معروف بوده اند و در روایت تاریخ هم از هیچ کاری در احمق و بی فرهنگ جلوه دادن ایرانیان و در مقابل آن بالا بردن یونانیان کوتاهی نکرده اند . این حرکت تا همین روزگار و به طور مشخص ، تاریخ تمدن ویل دورانت ؛ هم ادامه دارد که ایشان در مورد عصر پریکلس که تقریبا نیم قرن طول کشیده حدود هشتصد صفحه کتاب می نویسد و هزار سال تاریخ ایران قبل از اسلام را به حدود هفتاد صفحهء پراکنده در حاشیهء یونان و روم خلاصه می کند ! یا مجازات های سخت گیرانهء ایرانیان را در مورد جنایتکاران وحشی گری می داند و برده داری و برده کشی در قفس شیر را در روم تفریحی برای ساختن شخصیت کودکان رمی می شمرد . حالا این چیزها اصلا در ایران سابقهء مشابه هم نداشته است !!

حالا آیا می توان به چنین کسانی در تحلیل تاریخ استناد بی چون و چرا کرد؟ اگر آقای شاملو قصد استفادهء شخصی و سلیقه ای و متعصبانه از تاریخ را ندارد چرا به روایات تاریخ نویسان دیگر در مورد شاهی داریوش توجهی نمی کند ؟ بله داریوش نزدیک ترین کس به خاندان شاهی بوده و بعد از کمبوجیه به همین دلیل به پادشاهی می رسد . قضیهء قتل بردیا و کمبوجیه توسط داریوش هم تا قبل از آقای شاملو ( حدودا دو هزار و پانصد سال !! ) هیچ مدرک و دلیلی نداشته و به احتمال فراوان تنها خیال پردازی و یاوه گویی ایشان است . حال آقای باسواد حتی اگر بررسی ادبی هم نخواهد کند و بررسی تاریخ منظورش باشد باید به اندازهء کافی از آن اطلاع داشته باشد .

تبصرهء یک بند سه :

اما در مورد ضماد مغز سر انسان . البته همیشه این طور بوده که هر کس می خواسته تغییر نظام بدهد ، ناچار بوده خونریزی کند .ضحاک – هر چند که احتمالا امامزاده بوده ! و اهل خونریزی نبوده – قطعا هم خون مخالفان را می ریخته ، پس احتمالا آقای ضحاک – در صورت درست بودن تحلیل آقای شاملو – شروع کرده به ریختن خون کسانی از طبقه های ثروتمند تا بتواند پایگاه خودش را محکم کند . حالا اگر آنها را شاملو جزو انسان به حساب نمی آورد امری دیگر است . حال از این خونریزیها ؛ در اسطوره به آن صورت استفاده شده که آقای شاملو اعتراض می کند .

چهارم :

اما نکتهء دیگر دربارهء تعصب است ...

ما بد مردمی هستیم...گاهی آنقدر در امری و اندیشه ای تعصب به خرج می دهیم که آن اندیشه و مساله را لوث می کنیم ؛ گاهی آنقدر ادای روشنفکری در می آوریم که یادمان می رود می توانیم از عقاید و آرایمان دفاع منطقی هم بکنیم ... به بحث هم بنشینیم . همه چیز را وامی گذاریم تا طرفمان اعتقاد و باور ما را لجن مال کند ؛ که مثلا دور از تعصبیم .

اما حضرت آقای شاملو آمده است تاریخ و ادبیات و همهء گذشتهء عالم و دین را یکجا مورد تفقد قرار داده ، آن هم بر اساس ایده و سلیقهء شخصی ، یک مشت مزخرفات هم بار جوامع بشری و آدم ها کرده ، به چه قصدی ؟ به منظور مبارزه با تفکر گوسفندی ... تعصب .... نمی شود که برای مبارزه با تعصب از سلاح تعصب و هتاکی استفاده کرد ... مثل این که بخواهی آتش را با آتش خاموش کنی!

مساله این است که ایشان می خواهد با تفکر مارکسیستی اش همه چیز را نقد کند و لجن مال کند ... برای ایشان نه هنر مهم است ، نه ادبیات نه دین و نه تاریخ ... دین که افیون توده هاست ، تاریخ که دروغ است - مگر جایی که ما بخواهیم – هنر و ادبیات هم که ابزار است برای خام کردن مردم که بیایید به ما بپیوندید ...  این همان طرز فکری است که تارکوفسکی را هم آواره کرد ... چون بوقچی حزب کمونیست روسیه نبود ... چون تفکر خودش را داشت و سیاست های آنچنانی را دنبال نمی کرد .

حالا متاسفانه بعضی جوانتر ها بدون این که بدانند و توجه کنند به این که حضرت آقای مارکسیست باشی به چه نیتی همه چیز را دور ریخته ، فکر می کنند اندیشه و نوآوری یعنی این که هر چه بشر تا امروز بدست آورده بد است و تنها آنچه من تراوش می کنم درست است . ببینید بدون دانش و از روی غرض و مرض فعالیت کردن هنری نیست...فقط کمی وقاحت می خواهد ، آن وقت بعضی دوستان خوب ما نا آگاهانه می آیند و کارنامهء فعالیت آقا را بررسی می کنند که فهرست وار سر به ثریا می زند...کدام فعالیت ؟ آنها که برای تبلیغات اجنبی کرد و نه شعر و نه ادبیات فارسی؟ و شعر سپید که به قول استاد « شعر سپید نیست که خوانیش  / این جعبهء سیاه سقوط است»؟ فکر می کنید حضرت آقا روی هم رفته خدمتش به فرهنگ ایران بیشتر است یا خیانتش؟

پنجم:

مسالهء دیگر منطق آفرینش هنری است ؛ آنچه باعث می شود در هنرمند بودن ایشان بیشتر شک کنم. ببینید هنر و به طور خاص شعر ؛ بی نیاز است از تاریخ و سیاست و روابط اجتماعی به طور مطلق . یعنی شاعر نمی آید تاریخ بنویسد ، جغرافیای شهر و کشورش را منظوم کند ،و در بند سیاست و امثال آن نیست . اما شاعر بزرگی مثل فردوسی یا حافظ و چون ایشان ؛ می آید از همهء آنچه آمد ، خمیر مایه ای می گیرد برای هنرش. حالا آن هنر برای چیست؟ برای ارادهء مفاهیم درونی و دغدغه های انسانی . پس هنرمند روایت سلوک درونش را با زبان جریانات اجتماعی ، تاریخی و... می کند ، و برای خصوصیت های خوب و بد انسانی از اجتماع و سیاست و تاریخ نمونه هایی پیدا می کند ؛ یا حتی باورها و افسانه و حتی تر خرافات . پس لزوما این به آن معنی نیست که اگر فردوسی میاید و قضیهء ضحاک را از باورهای عامهء مردم می گیرد به این معنی باشد ، که بر فرض با آن عقیدهء مارکسیستی فلانی مخالف است ؛ پس به زعم آن ایشان فردوسی دشمن خلق است . اینجا آن افسانهء شکل گرفته مهم است که مادهء خام داستان پردازی و هنر فردوسی است .

اما حالا باید قیاس کرد بین این دو عقیده که فردوسی بیان کرده و شاملو می گوید . شاید بشود گفت هر دو به یک اندازه واقعی اند ، با این تفاوت که استفادهء هنری فردوسی از ایدهء مردم روزگار به آن ایده ارزش داده ، و استفادهء سیاسی آقای شاملو فقط برای آدم های متعصبی مثل خودش خوب است . بله در زندگی واقعی انسان همانقدر مار در آمدن از شانه عجیب است که حرف های آقای شاملو در مورد اسطوره های فرهنگ ایرانی بعد از هزاران سال.

اما دیگر نکته این که وصلهء کلک زدن به امثال فردوسی نمی چسبد ، چرا که کسانی چنو که دغدغهء انسانی و اندیشهء آفرینش هنری دارند ، برخلاف سیاسیونی که ادای شاعر در می آورند ، بیش از آنکه دغدغهء آفاقی داشته باشند و اجتماعی دلمشغولی انفسی دارند و درونی . همین اندازه کافی است که اسطوره ای ، افسانه ای ، رویدادی در اطرافشان باشد که ذره ای بتواند نیازشان را در پرداخت معنی بر آورد ... دیگر به فکر پرداخت آن خمیر مایه در چارچوب اثرند ، نه کلک بازی و نیرنگ سازی از آن دست که شاملو به حکیم طوس نسبت می دهد .

ششم :

اما مسالهء دیگری که بد نیست دوباره مورد توجه قرار گرفته شود ، مسالهء دین است ؛ چون رد چیزهای دیگری هم در آن دیده می شود . جایی شاملو در ستایش حافظ – به زعم خودش – او را « کفرگوی یک لا قبا » نامیده . باید بگویم این به آن خاطر نیست که حافظ واقعا چنین است ، بلکه از آن جهت است که شعر حافظ آیینهء مخاطب است ؛ شاملو خودش را در شعر حافظ دیده . حالا چرا می گویم کفر گو؟

علت نگاه شاملو است به ادیان . نگاهی مثل آن ویل دورانت که حالش و عدم صداقتش معلوم است و در این قضیه گلی دیگر به سر تفکر بشری زده . ببینید ویل دورانت شاید اصلا اعتقادی ندارد به این که ادیان ریشهء الهی و آسمانی دارند و احتمالا خدایی که فرو فرستندهء ادیان است . مثلا وقتی حرف از اسلام می زند می آید و می گوید که فلان حکم و قاعدهء اخلاقی را از ایرانیان گرفته اند ، وگرنه چنین چیزی در اسلام و در بدو تاسیس وجود نداشته است . یا فلان اعتقاد برگرفته از فلان اعتقاد فلان مذهب است و یا فلان اسطوره و قس علی هذا .

حالا آقای شاملو هم در مورد مسیحیت همین رفتار را دارد و به یقین اعتقادشان قابل تعمیم است که یعنی همهء ادیان نوعی اسطوره اند... حالا کدام نوع اسطوره؟ برساختهء ذهن بشر یا آنها که ریشه در تاریخ هم دارند ؛ لحن ایشان در خطاب قرار دادن ادیان به گمان من مخاطب – که قطعا تاثیر مشابه بر دیگرکسان هم می تواند بگذارد – مرا متقاعد می کند که ادیان اسطوره های بی ریشه هستند در تاریخ ... همان قضیهء افیون . می آید می گوید «...اسطورهء مسیح را از روی آن می سازند... » و این طور چیزها ، یا برای یافتن ریشه اش به افسانه های ایرانی روی می آورد! البته کار دیگری هم می کند که بار اولش نیست ...« مسیحیت مسخرهء واتیکان » را قبول ندارد ، اما به آن استناد می کند . پس این چه حرفی است و چگونه بحثی است بر پایهء دروغ و چیزهای بی اعتبار . آیا او مدرکی و مستندی خارج از آنچه دروغ پنداشته ارائه کرده است ؟

هفتم :

بگذارید کمی هم سخت گیرانه و جدی برخورد کنم با این قضیه و بحث را بکشانم به حوزهء دین . ببینید امثال ایشان تا نباشند ، خداوند نمی گوید در قرآن « والشعراء یتبعهم الغاوون »ایراد امثال ایشان چیست؟

خداوند در قرآن در مورد آنها که دین را اساطیر الاولین می خواندند چه می گوید ؟ فرق ابوجهل بدوی سوسمار خور و امثال او با آقای دانشمند فرنگ دیده که در امریکا سخنرانی می کند چیست؟ هیچ هر دو دین را مخالف منافع خود می بینند و هر دو هم یک نوع طرز تفکر نسبت به دین دارند . پس احتمالا شاید اگر سیره ی ابوجهل به دستمان می رسید او می شد پیامبر بعضی ها ، چون او آدم روشنفکری بود که با افیون توده ها ، با تفکرات اسطوره ای و خیالی مبارزه کرد .

بگذارید برگردم به همان سوره که خداوند لفظ اساطیر الاولین را از زبان مشرکان می آورد ( سورهء حج ) حکایت حال ایشان این است :

و مِن الناس من یُجادل ِفی الله بغیر علم و لا هُدی و لا کتاب منیر...

یا

و من الناس من یجادل فی الله بغیر علم و یتبع کل شیطان مرید

و حکایت مجادله و بحث بر مبنایی به جز علم است و پیروی از هر شیطان... که البته لزوما در مورد خداوند و دین نیست ...مثل بعضی حضرات همهء جوانب زندگیشان اینطور می شود ...

هشتم :

اما اواخر متن ایشان که انوار روشنفکری و اندیشه ازشان بیرون می زند ، می فرمایند :« اگر احتمال صحت و حقانیت اندیشه ای برود لزوما باید تبلیغ بشود...» نه خیر ... یقین بدانید تبلیغ کردن اولین کاری نیست که باید در مورد اندیشه های نو انجام شود . اندیشهء نو باید برود و به بحث و نقد تفکرات دیگر بپردازد تا نقد شود ...البته اگر ذره ای حقیقت در خودش داشته باشد ، در خلال بحث و نقد تبلیغ هم می شود . همین است که امروز هر کسی از مادرش قهر کند دست به تبلیغ مرامی بند تنبانی می زند و آشفته بازار فکری بوجود آمده . چون روشنفکری نُطُق می کشد از جامعهء ما؟ هیچ کس موافق روشنفکری جامعه ما نیست ... پس احتمالا بی معیار و ولنگار است .

باز می گویند :« ما نباید به آیه های کتاب سیاسی مان ایمان مذهبی پیدا کنیم و تعصب جاهلانه پیدا کنیم !!!!!» آخر به اصطلاح کوسه که ریش پهن نمی شود ! تمام رفتار آن شخص ؛ آن آقا ؛ آن شاعر ؛ با مذهب و تاریخ و هنر در طول زندگیش بر اساس ایمان مذهبی و تعصب جاهلانهء او بوده به آیه های کتاب سیاسی اش ؛ دیگر من نمی دانم چه کسی بهتر از خود او می تواند نظراتش را زیر سوال ببرد ... مقدمات استدلالش که دروغ  و بی پایه است ، موخراتش هم خودش را محکوم می کند ! همین است که شیخ اجل فرمود زاین پیشتر که :

زبان بریده به کنجی نشسته صمٌ بکم

به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم!

حالا علاوه بر این بسیاری دیگر از حرف هایش در مورد تصوّف و مقطع زمانی پس از اسلام قابل بررسی جداگانه است ؛ که آن هم پایه ی محکمی ندارد .

آخر:

فقط می خواهم قیاس کنید فواید و اثرات مثبت شخصی به نام شاملو را با اثرات منفی اش . چه کسی باید تاوان تفکرات مارکسیستی ایشان را که امروز به صورت نا آگاهانه شده است تز فکری جوجه شاعران نو گرا و نو آور را باید بپردازد و لطماتی که آن بزرگ شیرآهنکوه به ادب فارسی و فرهنگ فارسی زده است جبران کند ؟ حتما منی که چشم بسته هم خدا پرستم هم شاملو دوست ؛ هم قیصر و سید حسن حسینی را دوست دارم ، هم شاملو . به خدا هر جا بشود جمع اضداد را پذیرفت در حوزهء تفکر نمی شود ...یا زنگی زنگ ؛ یا رومی روم . قطعا و یقینا انتخاب آگاهانه حوزهء فکری مهم است ؛ و هدف من این بود که لا اقل با بعضی نظرات آقای شاملو آشنا شوید ... همین .

 

+

۱۳۸٥/٤/۱۸ - خلوت گزیده