تيغ و زنگی مست ... بخش دوم   

 

می بینید دوستان که حکومت ضحاک افسانه ای یا بردیای تاریخی را ما به غلط ، به اشتباه ، مظهری از حاکمیت استبدادی و خودکامگی و ظلم و جور و بیداد فردی تلقی کرده ایم ، به عبارت دیگر شاید تنها شخصیت باستانی خود را که در کارنامه اش به شهادت کتیبهء بیستون و حتی مدارکی که از خود شاهنامه استخراج می توان کرد سرشار از اقدامات انقلابی توده ای است ، بر اثر تبلیغات سوئی که فردوسی بر اساس منافع طبقاتی و معتقدات شخصی خود برای او کرده  ، به بدترین وجهی لجن مال می کنیم و آنگاه کاوه را مظهر انقلاب توده ای به حساب می آوریم ، در حالی که کاوه در تحلیل نهایی عنصری ضد مردمی است .

به این ترتیب پذیرفتن دربست سخنی که فردوسی از سر گریزی عنوان کرده به صورت یک آیهء مُنزَل ، گناه بی دقّتی ماست ، نه گناه او که منافع طبقاتی یا معتقدات خودش را در نظر داشته .

سیاست  رژیم ها در جهان سوم ، ارتجاعی و استثماری است . هر رژیم با بلند گو های تبلیغاتی اش از یک سو فقط آنچه را که خود می خواهد یا به سود خود می بیند تبلیغ می کند و از سوی دیگر با سانسور و اختناق از انتشار هر فکر و اندیشه ای که با سیاست نفع پرستانهء خود در تضاد ببیند مانع می شود . می بینید که تاکنون هیچ محققی به شما نگفته است که شاهنامهء فردوسی ، اگر در زمان خود او – حدود هزار سال پیش از این – مبارزه برای آزادی ایران عرب زدهء خلیفه زدهء ترکان سلجوقی زده را ترغیب می کرده ، امروز باید با آگاهی بدان برخورد شود نه با چشم بسته ، بلند گوهای رژیم سابق از شاهنامه به عنوان « حماسهء ملی ایران » نام می برد ، حال آنکه در آن از ملت ایران خبری نیست و اگر هست همه جا مفاهیم وطن و ملت را در کلمهء شاه تجلّی می کند . خوب ، خوب ، اگر جز این بود ، که از ابتدای تاسیس رادیو در ایران هر روز صبح به ضرب دمبک و زورخانه توی اعصاب مردم فرویش نمی کردند . آخر امروزه روز فرّ شاهنشهی چه صیغه ای است؟ و تازه به ما چه که فردوسی جز سلطنت مطلقه نمی توانسته نظام سیاسی دیگری را بشناسد ؟

در ایران اگر شما بر می داشتید کتاب یا مقاله یا رساله ای تالیف می کردید که در شاهنامه فقط ضحاک است که فرّ شاهنشهی ندارد ، پس از توده ی مردم برخاسته ، و این آدم به فلان و بهمان دلیل محدودیت های اجتماعی را از میان مردم برداشته و دست به اصلاحات عمیق اجتماعی زده ، پس حکومتش به خلاف نظر فردوسی حکومت انصاف و خرد بوده ، و کاوه نامی بر او قیام کرده ، اما یکی از تخم و ترکه ی جمشید را به جای او نشانده ، پس در واقع آنچه به قیام کاوه تعبیر می شود کودتایی ضد انقلابی برای باز گرداندن اوضاع به روال استثماری گذشته بوده ، اگر چوب به آستینتان نمی کردند این قدر هست که دست کم به ماحصل تتبعات شما در این زمینه اجازه ی انتشار نمی دادند و اگر هم به نحوی از دستشان در می رفت به هزار وسیله می کوبیدندتان . چنان که بر سر برداشت های من از حافظ ، استادان شاخ پشمی فرهنگستانی رژیم در کمال وقاحت رای صادر فرمودند که مرا باید به محاکمه کشید و بعد هم که اوضاع عوض شد به کلی جلوی انتشارش را گرفتند .

خوب ؛ پس حقایق و واقعیات وجود دارند و در آنجا هستند ، توی شاهنامه ، توی سنگ نبشته ی بیستون ، توی دیوان حافظ ، توی کتاب هایی که خواندنشان را کفر و الحاد به قلم داده اند ، توی فیلمی که سانسور اجازه ی دیدنش را نمی دهد ، و توی هر چیزی که دولت ها و سانسورشان به نام اخلاق ، بدآموزی ، به نام پیشگیری از تخریب اندیشه و به هزار نام و بهانه دیگر سعی می کنند توده ی مردم را از مواجهه با آن مانع شوند . در هر گوشه ی دنیا هر رژیم حاکمی که چیزی را ممنوع الانتار به قلم داد ؛ من به خودم حق می دهم فکر کنم در کار آن رژیم کلکی هست و چیزی را می خواهد از من پنهان کند .

پاره ای از نظام ها از اعمال سانسور را با این عبارت توجیه می کنند که : « ما نمی گذاریم میکرب وارد بدن مان کند و سلامت فکری ما و مردم را مختل بکند .» آنها خودشان هم می دانند که مهمل می گویند . سلامت فکری جامعه فقط در برخورد با اندیشه ی مخالف محفوظ می ماند . تو فقط هنگامی می توانی بدانی درست می اندیشی که منطقت را با اندیشه ی نادرستی تحریک کنم . من فقط هنگامی می توانم عقیده ی سخیفم را اصلاح کنم که تو اجازه ی سخن سخن گفتن داشته باشی ، حرف مزخرف خریدار ندارد ، پس تو که پوزه بند به دهان من می زنی از درستی اندیشه ی من ، از نفوذ اندیشه ی من می ترسی ، مردم را فریب داده ای و نمی خواهی فریبت آشکار شود . نگران سلامت فکری جامعه هستید؟ پس چرا مانع آزادیش می شوید ؟ سلامت فکری جامعه تنها در گرو همین واکسیناسیون بر ضد خرافات و جاهلیت است که عوارضش درست با نخستین تب تعصب آشکار می شود ، برای سلامت عقل فقط آزادی اندیشه لازم است ، آنها که از شکفتگی فکر و تعقل زیان می بینند جلو اندیشهای روشنگر دیوار می کشند و می کوشند توده های مردم احکام فریبکارانه ی بسته بندی شده ی آنان را به جای هر سخن بحث انگیزی بپذیرند و اندیشه های خود را بر اساس همان احکامقالبی که برایشان مفید تشخیص داده شده زیر سازی کنند . توده ای که بدین سان قدرت خلاقه ی فکری خود را از دست داده باشد برای راه جستن به حقایق و شناخت قدرت اجتماعی خویش و پیدا کردن شعور و حتی برای توجّه یافتن به حقوق انسانی خود محتاج به فعالیت فکری اندیشمندان جامعه خویش است زیرا کشف حقیقتی که اینچنین در اعمال فریب و خدعه مدفون شده باشد ریاضتی عاشقانه می طلبد و به طور قطع می باید با آزاد اندیشی و فقدان تعصب جاهلانه پشتیبانی بشود که این هم ناگزیر در خصلت توده ی گرفتار چنان شرایط نخواهد بود .

این ماجرای ضحاک یا بردیا یک نمونه بود برای نشان دادن این اصل که حقیقت چقدر آسیب پذیر است ، و در عین حال زدودن غبار فریب از رخساره ی حقیقت چقدر مشکل است ، چه بسا در همین تالار کسانی باشند با چنان تعصبی نسبت به فردوسی ، که مایل باشند به دلیل این حرف ها خرخره ی مرا بجوند و زبانم را از پس گردنم بیرون بکشند ، فقط به این جهت که دروغ هزار ساله امروز جزو معتقداتشان شده و دست کشیدن از آن برایشان غیر مقدور است .

پیشینیان ما گفته اند « آفتاب زیر ابر نمی ماند و حقیقت سرانجام روزی گفته خواهد شد .» این حکم شاید روزگاری قابلیت قبول داشته و پذیرفتنی بوده ، اما در عصر ما کوچکترین خطائی می تواند به فاجعه ای عظیم مبدل شود ، به هیچ روی فرصت آن نیست که دست روی دست بگذاریم و بنشینیم و صبر پیش گیریم که روزی روزگاری حقیقت با ما بر سر لطف بیاید و گوشه ی ابرویی نشان مان بدهد .

امروز هر یک از ما که اینجا نشسته ایم باید خود را به چنان دستمایه ای از تفکر منطقی مسلّح کنیم که بتوانیم حقیقت را بربکشیم و پنهانگاهش را بی درنگ بیابیم .

ما در عصری زندگی می کنیم که جهان به اردوگاه های متعددی تقسیم شده است . در هر اردویی بتی بالا برده اند و هر اردویی به پرستش بتی واداشته شده . امیدوارم دوستان ؛ که نه خود را به کوچه ی علی چپ بزنید ، نه سخن مرا به گونه ای جز آن چه هست تعبیر و تفسیر کنید . اشاره ی من مطلقا به بت سازی و بت پرستی نو بالغان نیست که مثلا مایکل جکسون قرتی یا محمد علی کلی ، کتک خور حرفه ای برایشان به صورت خدا در می آید . اشاره ی من به بیماری کودکانه تر ، اسف انگیز تر و بسیار خجلت آور کیش شخصیت است ، که اکثر ما گرفتار آنیم ، مایی که کلی هم ادعامان می شود ، افاده ها طبق طبق ، و مثلا خودمان را مسلح به چنان افکار و اندیشه ها متعالی می دانیم که نجات دهنده ی بشریت از یوغ بردگی جدید است ، بله ، مستقیما به هدف می زنم و کیش شخصیت را می گویم . همین بت پرستی شرم آور عصر جدید را می گویم که مبتلا به همه ما است و شده است نقطه ی افتراق و عامل پراکندگی مجموعه ای از حسن نیت ها ، تا هر کدام خودمان به دست خودمان حصارهای تعصّب را بالا ببریم و خودمان را درون آن زندانی کنیم .انسان به برگزیدگان بشریت احترام می گذارد ، احترام می گذارد و از مشعل اندیشه های آنان روشنایی می گیرد ، اما درست از آن لحظه که از برگزیدگان زمین و اجتماعی خود شروع به ساختن بت آسمانی قابل پرستش می کند ، نه فقط به آن فرد برگزیده توهین روا می دارد ، بلکه علی رغم نیات آن فرد برگزیده بر خلاف تعالیم آن آموزگار خردمند که خواسته است او را از اعماق تعصّب و نادانی بیرون بکشد ، بار دیگر به اعماق سیاهی و سفاهت و ابتذال و تعصّب جاهلانه سرنگون می شود ، زیرا شخصیت پرستی لامحاله تعصب خشک مغزانه و قضاوت دگماتیک را به دنبال می کشد و این متاسفانه بیماری خوف انگیزی است که فرد مبتلای به آن با دست خود تیشه به ریشه ی خود می زند .

انسان خردگرای صاحب فرهنگ چرا باید نسبت به افکار و باور های خود تعصّب بورزد ؟ تعصّب ورزیدن کار آدم جاهل و بی تعقل فاقد فرهنگ است ، چیزی را که نمی تواند در باره اش به طور منطقی فکر کند به صورت یک اعتقاد دربست پیش ساخته می پذیرد و در موردش هم تعصب نشان می دهد ، چوبی را نشانش بده بگو تو را این آفریده ، باید روزی سه بار دورش شلنگ تخته بزنی هر بار سیزده دفعه بگویی من دوغم کارش تمام است ، برو چند سال دیگر برگرد به اش بگو خانه خراب ! این حرکات که می کنی و این مزخرفاتی که به عنوان عبادت بلغور می کنی معنی ندارد ! می دانید چه پیش می آید ؟ می گیرد پای همان چوبی که می پرستد درازت می کند به عنوان کافر حربی سرت را گوش تا گوش می برد ! این را به اش می گوییم تعصب ، حالا بفرمایید به این بنده ی شرمنده بگویید چرا تعصب نشان دادن آن بابا جاهلانه است ، تعصب نشان دادن ما که خودمان را صاحب درایت هم فرض می کنیم عاقلانه ؟

تبلیغات رژیم ها درست از همین خاصیت تعصب ورزی توده هاست که بهره برداری می کنند . دست کم برای ما ایرانی هااین گرفتاری بسیار محسوس است . از نهضت عظیم تصوّف که چشم بپوشیم و دلایل نضج و نفوذ آن را استثنا کنیم ، به علل متعددی که یک خفقان سنتی دو هزار و پانصد ساله را بر قلمرو موسوم به ایران تحمیل کرده است ، اندیشمندان وطن ما – که از قضا تعدادشان چندان هم کم نبوده – هرگز به درستی نتوانسته اند پاک و ناپاک و شایست و ناشایست و درست و نادرست افکار و عقاید را چنان که باید با جامعه در میان نهند . توده که غافل و نادان و بی سواد ماند و تعصب جاهلانه کورش کرد ، اندیشه و فرهنگ هم از پویایی می افتد و در لاک خودش فرو محبوس می شود و در نتیجه تبلیغات چی های حرفه ای می توانند هر اندیشه ای را به زمینه تعصب عامّه قابل پذیرش کنند . وقتی لقب جبار آدمخواری مثل شاه صفی را بگذارند ظلّ الله ، یارویی که همه فکر و ذکرش الله است چه می کند ؟

نمونه می دهم .

یکی از پر شکوه ترین مبارزاتی که طی آن ملّتی توانسته است تمام فرهنگ خود را به میدان بیاورد و به پشتوانه ی آن پوزه ی اشغال گران را به خاک بمالد نهضت تصوّف در ایران بوده است .

همه می دانیم ایرانیان فریب در باغ سبزی را خوردند که اعراب با شعار مساوات و عدل و انصاف به آنها نشان داده بود . بحران های اجتماعی ایران هم به این فریب خوراگی تحرک بیشتر بخشید تا آنجا که می توان گفت دفاعی از کشور صورت نگرفت و دروازه ها از درون به روی مهاجمان گشوده شد . اما اعراب با ورود به ایران شعارهای خود را فراموش کردند و روشی با ایرانیان در پیش گرفتند که فی الواقع در رفتار فاتح با مغلوب و خواجه با برده بود . کار عرب صحرا گرد در ایران به جایی رسید که وقتی پیاده بود ، ایرانی حق نداشت سوار مرکب بماند . وقاحتش به آنجا رسید که بگوید اگر سگ و خوک و ایرانی از جلو نمازخانه بگذرد ، نماز عرب باطل است !

عرب بیابانگرد بی فرهنگ به ملتی که فرهنگی عمیق داشت و به مظاهر هنری خود به شدّت دلبسته بود ، گفت موسیقی حرام است ، شعر مکروه است ، رقص معصیت است ، هنرهای تجسمی ( نقاشی ، حجاری ، چهره سازی و پیکر تراشی ) کفر محض است . اما ایرانی با همه ی فرهنگش به پا خواست و در برابر این تحریم ایستاد و به جنگ آن رفت و بر بنیاد همان دینی که هر گونه تجلّی ذوق و فرهنگ را و هنر را به آن صورت  فجیع منع کرده بود ، نهضت تصوّف را تراشید و عاشقانه ترین شعر زمینی را و موسیقی را و رقص را در قالب قول و سماع به خانقاه ها برد . زیباترین معماری را به عنوان معماری اسلامی ارائه داد و گنبد هایی بالای این مسجد و آن معماری مزار را وجود آورد که رنگ در آنها ، موسیقی منجمد است  و طرح ها و نقش های آن به حقیقت تجلّی عقده ی ممنوعه و سرکوفته ی رقص . این نهضت نه فقط فرهنگ ایرانی را نجات بخشید ، بلکه تمامی احساسات ملی و ضد عربی ایرانیان را هم از طریق عناصر و اشکال نمادین همچون متلکی به خورجین هنر اسلامی چپاند . نقوش هنرهای اسلامی ایران از این لحاظ به راستی قابل مطالعه است ، مثلا طرح موسوم به بته جقه همان سرو است . سروی که از فراسوی آیین های زرتشت می آید و برای ایرانیان درخت مقدس بوده و نشانه ی جاودانگی و سرسبزی ابدی ، که لابد ردیف های آن را در کنده کاری های تخت جمشید دیده اید ؛ قوس ها و دوایر طرح معروف به اسلیمی نیز ، اگر از من بپرسید می گویم همان انار – میوه مقدس زرتشتی – است که استیلزه شده و گلش به شعله های آتش می ماند که یاد آور آتشکده هاست و سرش به تاج کیانی می ماند .

بگذارید حقیقت تلخ تری را به تان بگویم :

این دستگاه پیچیده ای که مغز ما است ، اگر نیاموزد ، اگر یاد نگیرد و تمرین نکند ، به دو پول سیاه نمی ارزد . اگر آدمیزاد توی جنگل با گرگ ها بزرگ بشود ، نه مغزش به دادش خواهد رسید نه حتّی قوّه ی ناطقه اش را خواهد توانست کشف کند . با جاهای دیگر دنیا کاری ندارم ، در ایران خودمان توده ی ملّت ما در تمام طول تاریخش ، امکان تعقّل امکان تفکّر ، امکان به کار گرفتن این چیزی را که به اش مغز می گویند نداشته . البته این که در تاریخ ملتی نوابغی چون خوارزمی و خیّام و حافظ و بیرونی و ابن سینا به ظهور برسند مطلبی دیگر است . اولا که خوارزمی و خیام و امثالهم نمی توانسته اند انقلابی اجتماعی را طرح بریزند یا به پیش برانند ، و دانششان هم چیزی نبوده است که به کار توده آید و همان بهتر ! تازه غولی چون حافظ هم که به اعتقاد من تاج سر همه ی شاعران همه ی زبان ها در همه ی زمان هاست وقتی در دسترس توده قرار گرفت سرنوشتش چه خواهد بود جز این که با دیوانش فال بگیرند ؟

من نمی گویم توده ی ملّت ما قاصر است یا مقصّر ، ولی تاریخ ما نشان می دهد که این توده حافظه ی تاریخی ندارد ، حافظه ی دست جمعی ندارد ، هیچ آگاه از تجربیات عینی اجتماعیش چیزی نیاموخته و هیچ گاه از آن بهره ای نگرفته است و در نتیجه هر جا کارد به استخوانش رسیده به پهلو غلطیده ، از ابتذالی به ابتــذال دیگــــر ، و این حرکت عرضی را حرکتی در جهت پیشرفت انگاشته ، خودش را فریفته . من متخصّص انقلاب نیستم ولی چشمم از انقلاب خودانگیخته آب نخورده ، انقلاب خودانگیخته مثل ارتش بی فرمانده بیشتر به درد شکست خوردن و برای اشغال شدن ، گزک به دست دشمن دادن می خورد تا شکست دادن و دمار از روزگار دشمن برآوردن . ملّتی که حافظه ی تاریخی ندارد انقلابش به هر اندازه هم که از لحاظ مقطعی « شکوهمند » توصیف شود در نهایت  به آن صورتی در می آید که عرض شد . یعنی در نهایت امر چیزی ارتجاعی از آب در می آید یعنی عملی خلاق صورت نخواهد داد . در برابر بیداد مغ ها و روحانیان زرتشتی که تسمه از گرده اش کشیده اند فریب عرب ها را می خورد . دروازه ها را به روی شان باز می کند ، و دویست سال بعد که از فشار عرب به ستوه آمد و نهضت تصوّف را به راه انداخت ، دوباره فیلش یاد هندوستان می کند و عناصر زرتشتی را که با آن خشونت دور انداخته پیش می کشد و از شباهت جقّه ی انار به تاج کیانی برای سوزاندن دماغ عرب ها طرح اسلیمی می آفرینند ؛ هنرش پیش می رود ولی جامعه در عمل واپسگرایی می کند . شاه اسماعیل به دلایل سیاسی می افتد وسط که مملکت را شیعه کند 0 کاری که فرض کنیم از لحاظ سیساسی بسیار خوب است زیرا کشور را از اضمحلال نجات می دهد ) ولی این کار به بهای سنگینی تمام می شود ؛ به قیمت از دست رفتن فرهنگ و هنر و دانش در ایران و از آن جمله به بهای جان حدود نیم میلیون نفر آدمیزادی که حاضر به قبول مذهب دیثگری نیستند و نمی خواهند دست از سنّی گری بردارند و توی اذانشان بگویند « علی ولی الله » . اما همین توده که از ترس شمشیر سیعه شد ، یا تظاهر به شیعه گری کرد ، چندی بعد به کلی موضوع را از یاد می برد و چنان تعصّبی جانشین حافظه ی تاریخش می شود که بیا و تماشا کن ! حتی قبول می کند که اگر پنج تا سنّی بکشد یکراست راهی بهشت می شود . به شاهش که ضمنا ریاست مذهبی هم دارد و لقب خودش را گذاشته کلب آستان علی می گوید مرشد کل و در رکابش برای اعتلای دین شمشیر می زند و جهانگیری می کند ، حال آن که مرشد کل شب و روزش به میگساری می گذرد و برای دست یافتن به زن شرعی پادشاه فلان کشور خاک آن را به توبره می کند !

برگردیم به مطلب مان :

باری  ، نقاشی و رقص و موسیقی و شعر دست به دست هم داد و درست از قلب مراکز اسلامی ، از میان خانقاه ها به تپش درآمد و غریو این فرهنگ سرشار از زیبایی حتّی در قصور خلفای ظاهرا مسلمان هم طنین افکند . تا اینجا رهبری مقاومت و مبارزه با متفکّران و آزاد اندیشان بود و علی رغم دربار خلفا با شدت و حدّت به صوفی کشی و قلع و قمع صوفیان سرکش پرداخته بود ؛ تصوف تا آنجا نفوذ کرد که خانقاه ها عملا به صورت مراکز اصلی مذهبی درآمد .

متاسفانه اینجا مجال نیست که نشان بدهم اسلام عربی چه بوده و اسلامی که تصوّف ایرانی از آن ساخته چه ؛ اما می توانم نکته کوتاهی از معتقدات یکی از سران صوفیه را نقل کنم ، که مشت نمونه ی خروار است .

« صوفیان گرد آمده بودند در خانقاه ، و از بیرون بانگ اذان برخاست که « الله اکبر » شیخ سری جنباند و گفت : - و اَنَا اکبرُ منه ( و من از خدا بزرگترم ) »

اما کار تصوّف به کجا کشید ؟ - هیچ ؛ پس از آن که نقش سیاسی اجتماعی خودش را به انجام رساند پادشاهان ایران ، آن را از درونمایه ی فرهنگی و ملیّش خالی کردند و به صورت پفیوزی و مفتخوری و درویش مسلکی درش آوردند و ازش آلت معطله ساختند تا بی مزاحم تر بتوانند به نوکری و سرسپردگی دربار خلفای عرب افتخار کنند و خون وطنخواهان و استقلال طلبان را بریزند .

البته این طرحی اجمالی و فشرده بود که دادم و بعید نیست پاره ای برداشت هایم نادرست هم باشد . این طرح را دادم تا بتوانم بگویم آن نهضت عظیم چه بود و چه شد . اما بعد ها که مورخان مغرض قلم به مزد به اقتضای سیاست های روز گفتند تصوّف از همان اول چیزی جز مفتخوری و گدامنشی و درویش مسلکی نبوده ، ما این حکم را مثل وحی منزل پذیرفتیم .

اگر گفته اند انوشیروان آدمکش دودوزه باز فرصت طلب مظهر عدل و انصاف بوده ، این حکم را هم مانند وحی منزل پذیرفته ایم و اگر فردوسی اشتباه کرده یا ریگی به کفش داشته و اسطوره ی ضحّاک را به آن صورت جا زده ، حتی طبقه ی تحصیل کرده و مشتاق حقیقت ما نیز حکم او را مثل وحی منزل پذیرفته اند .

من موضوع قضاوت نادرست درباره ی نهضت تصوّف یا اسطوره ی ضحّاک را به عنوان دو نمونه ی تاریخ مطرح کردم تا به شما دوستان عزیز نشان بدهم که حقیقت چه قدر آسیب پذیر است ؛ این نمونه ها را آوردم تا آگاه باشید چه حرامزادگانی بر سر راه قضاوت ها و برداشت های مانشسته اند که می توانند به افسونی دوشاب را دوغ و سفید را سیاه جلوه دهند و بوقلمون رنگ کرده را جای قناری به ما قالب کنند . این نمونه ها را آوردم تا چنان که در ابتدای صحبتم گفتم زمینه ای باشد برای آن که به نگرانی هایم بپردازم ، نگرانی های جانگزایی که از فردا ، از آینده ؛ روحم را می تراشد و ارّه به استخوان هایم می کشد . حالا که این زمینه را به وجود آوردم می توانم به شما بگویم که در شرایط درون مرزی تعصّب اگر برای روشنفکران جامعه کوچکترین امکان عمل کردن به رسالت اجتماعی و انسانی وجود ندارد ، از شما که طبقه تحصیل کرده و آگاه جامعه هستید و این بختیاری را هم داشته اید که چندگاهی دور از دسترس اختناق به خود آموزی بپردازید هرگز پذیرفته نیست که هر حکمی و هر ایسمی را وحی منزل تلقّی کنید و نسنجیده و اندیشه ناکرده هر حکم پیش ساخته ای را بپذیرید . این امکان برای شما وجود دارد که چند صباحی از نعمت آزادانه اندیشیدن برخوردار باشید ، پس از این امکان تا آنجا که فرصت دارید سود بجویید . اگر از یک دانشجوی دانشگاههای ایران این سخن پذیرفتنی باشد که در شرایط ناساز مجبور به قبول احکامی می شود که ظاهر  شسته روفته ای داشته و وسیله ای برای سنجیدن لنگی های این احکام در اختیارش نبوده ، باری چنین سخنی از هیچ یک شما پذیرفتنی نیست .

برای شما مجال بحث و جدل هست . شما به این بحث و جدل ها ، به بده بستان های فکری ، محتاجید ، موظفید ، ناچارید ، زیرا حیات فردی ما به آن بستگی دارد . زیرا فرد دوباره اگر تو اشتباه کنی سلامت و هستی مرا به خطر می اندازی و اگر من به غلط بروم تو را به بیراهه می کشم .خطر کم دانستن از خطر ندانستن بیشتر است . واقعا راست گفته اند قدیمی های ما که « نیمه حکیم بلای جان است ، نیمه فقیه بلای ایمان » نا آگاهی توده خود خطری بالقوّه هست ، چون ناگهان می جنبد و بی فکر و بی هدف دست به عمل می زند ، اگر تو نتوانی درست اندیشه کنی آن خطر بالقوّه به فاجعه ای مبدّل می شود .

شما باید در هر لحظه خودتان را به محاکمه بکشید که آیا واقعا آن چه می گویم و می کنم درست است ؟ آیا می توانم بی هیچ نگرانی و دغدغه ای ادعا کنم که اگر از شرافت انسانی خود بخواهم ضامن صحّت اندیشه ها و برداشت های من بشود بی لحظه ای تردید این ضمانت را خواهد پذیرفت ؟ شما حق ندارید کم بدانید ، حق ندارید بلغزید ، حق ندارید اشتباه کنید ، زیرا فقط دیوانه ها می توانند توهّماتشان را حقیقت صرف تلقی کنند و از احتمال اشتباه هم ککشان نگزد .

حرف آخرم را بگویم : شما حق ندارید به هیچ یک از احکام و آیه هایی که از گذشته به امروز رسیده ، و چشم

آنها را پذیرفته اید ایمان داشته باشید . ایمان بی مطالعه سدّ راه تعالی بشری است ، فقط فریب و دروغ است که از اتباع خود ایمان مطلق می طلبد و به آنها تلقین می کند ، که اگر شک آوردید روی تان سیاه می شود ، چرا که تنها و تنها شک است که آدمی را به حقیقت می رساند . انسان متعهّد حقیقت جو ، هیچ دگمی ، هیچ فرمولی ، هیچ آیه ای را نمی پذیرد مگر این که نخست در آن تعقّل کند ، آن را در کارگاه عقل و منطق بسنجد و هنگامی به آن معتقد شو.د که حقّانیتش را با دلایل متقن علمی و منطقی دریابد . وقتی منطق دیالکتیکی مرا مجاب کرده باشد که آب دو رودخانه نمی تواند مرا به یک سان تر کند ؛ من حق دارم به تجربه های تاریخ نیز شک کنم ، مگر این که شرایط پیروزی فلان تجربه ی تاریخ سر مویی با شرایط جامعه ی من تفاوت نکند . کوتاه ترین فاصله ی میان دو نقطه ، خط راست است بی گمان ، اما در هندسه به ما آموخته اند که همین نکته ی از آفتاب روشن تر هم تا به طور عملی اثبات نشود قابل اعتنا نمی تواند بود . و ما در همان حال به مهملاتی ایمان می آوریم که تنها اگر ذره ای به چشم عقل در آن نگاه کنیم از سفاهت خود به خنده می افتیم . یک نگاهب به ادیان موجود جهان بیاندازید :

اعتقاد و ایمان دینی و مذهبی ؛ از بت پرستی بگیریم و بیاییم تا دین موسی و بودیسم و آیین زرتشت و مسیحیت و چه و چه ؛ معمولا مثل یک صندوقچه ی در بسته به طور ارثی از والدین به فرزند منتقل می شود . به احتمال قریب به یقین ؛ همهی ما که زیر این سقف جمع شده ایم ، اگر اهل مذهبیم ، به مذهبی هستیم که والدین ما داشته اند . البته این جا صحبت از مذهب است نه دین ؛ دین تنه ی اصلی و نخستین است . در مقاطعی از تاریخ ، دین به دلایل مختلف گرفتار انشعاب می شود و مذاهب شاخه وار از آن می روید و جدا سری پیش می گیرد . گویا دین اسلام هفتاد و چند شاخه یا مذهب داشته که امروز به حدود صد و سی و چهل رسیده . هر مذهبی هم طبعا برای خودش یک جامعه روحانیت دارد . افراد جامعه روحانیت هر مذهبی هم لامحاله معتقدند که تنها مذهب ایشان برحق است و مذاهب دیگر و ادیان دیگر کفرند و غلط زیادی می کنند . این هم قبول چون اگر چنین اعتقادی نداشته باشند که باید بروند دین دیگری اختیار کنند .

حالا ما یک لحظه مذاهب موجود جهان را روی زمین در دعوای کفر و دین باقی بگذاریم ، خودمان اوج بگیریم و از بیرون ، از آن بالا ، به شان نگاهی بیندازیم :

مسیحی – با کاتولیک و پروتستان و انجیلی و کواکر و گریگوری و ارتودوکس آن کاری نداریم ، چون اینها از مقوله ی جنگ داخلی است – مسلمان – با سنّی و شیعه و حنفی و حنبلی و مذاهب دیگر اسلام هم کاری نداریم – برهمایی ، زرتشتی ، مهری ، مانوی ، بت پرست ، آفتاب پرست ، آتش پرست ، شیطان پرست ، گاو پرست ، یهودی ... و همه با این اعتقاد که فقط مذهب من بر حق است .

خوب ما که رفته ایم از بالا نگاه می کنیم برای مان یک سوال مطرح می شود :

بالاخره همه ی این ها که نمی توانند مذهب بر حق باشند . عقل حکم می کند که فقط یکی از این همه بر حق باشد . منظور من البته فقط یک مثال است و در مثل مناقشه نیست ؛ و من در مقامی نیستم که به حق و نا حق بودن این مذهب و آن مذهب حکم یا ردّ حکم کنم . اما این را می توانم بگویم که من به صرف ادعا های آن کاهن بودائی به برحق بودن بودیسم ، محال است ایمان بیاورم ؛ چرا؟ تنها به این دلیل بسیار ساده که او مذهبش را از طریق بررسی مذاهب دیگر انتخاب نکرده بلکه مذهبش به اش ارث رسیده و آن را بدون منطق و بدون حق انتخاب پذیرفته است ؛ پس هیچ جهتی ندارد ادعایش درست باشد ف بودائی گریش را ارث برده و به این دلیل بسیار سست می گوید دین بودا بر حق است ! پس اگر در یک خانواده بت پرست متولد می شد و بت پرستی را به ارث می برد می گفت بت پرستی بر حق است . حتی اگر یک لحظه هم قبول کنیم که واقعا بودیسم دین بر حقی است . باز حرف آن بابا یاوه است .

انسان ذی شعور فقط به چیزی اعتقاد نشان می دهد که خودش با تجربه ی منطقی خودش به آ« دست یافته باشد . با تجربه ی عینی ، علمی ، عملی ، قیاسی ، فلسفی و با دخالت دادن همه ی شرایط زمانی و مکانی .

انسان یک موجود متفکّر منطقی است و لاجرم باید مغرور تر از آن باشد که احکام بسته بندی شده را بی دخالت مستقیم تعقل خود پذیرد . پذیرفتن احکام و تعصب ورزیدن بر سر آنها توهین به شرف انسان بودن است . متاسفانه باید قبول کرد که ما بسیاری چیزها را پذیرفته ایم فقط به این جهت که یک لحظه نرفته ایم از بیرون ، از آن بالا به آنها نگاهی بیندازیم .

جنگ جدل های عقیدتی فقط بر سر این راه می افتد که هیچ یک از طرفین دعوا ، طالب رسیدن به حقیقت نیست و تنها می خواهد عقیده ی سخیفش را به کرسی بنشاند و و چنین جنگ و مرافعه ای درست و به همین سبب حقیر و بی ارزش و اعتبار و خاله زنکی ؛ وهن آمیز و در نهایت امر ، مایوس کننده است . داریم تلفنی با ولایت صحبت می کنیم . طرف می گوید هشت صبح است و می گویم هشت شب است و هر دو هم راست می گوییم . اما دعوامان می شود چرا که یکدیگر را به دروغگویی متهم می کنیم . او از پنجره بیرون را نگاه می کند و بر سر من فریاد می زند : با این آ،تابی که می درخشد چطور به خودت اجازه می دهی مرا دست بیندازی و دروغی به این بی مزگی بگویی؟

من هم از پنجره بیرون را نگاه می کنم و دادم در می آید که : یا للعجب ! ببین حرامزاده چه جوری دارد مرا ریشخند می کند !

و جنگ حیدر نعمتی شروع می شود در صورتی که هیچ کداممان دروغگو نیستیم ، فقط کوتاه بینیم ، فقط شرایط یکدیگر را درک نمی کنیم ، دانش و تیزبینی نداریم و شرایط زمانی و مکانی را در استنتاجات و برداشت های سطحیی که داریم دخالت نمی دهیم .

آیا این توهین به منزلت انسان نیست که این چیز شگفت انگیز ، این اسباب موسوم به مغز و سیستم فکری فقط و فقط بر عرصه ی تملک اوست ، و آن وقت گوسفند وار به دنبال احکام غالبا بیمار گونه ای می افتد و این مفکره ی زیبای غرور آفرین را بلا استفاده می گذارد و ازش آلت معطله می سازد ؟

***

کوتاه کنم :

بر اعماق اجتماع حرجی نیست اگر چنین و چنان بیندیشد یا چنین و چنان عمل کند ، اما بر قشر دانش آموخته ی نگران سرنوشت خود و جامعه ، بر صاحبان مغزهای قادر به تفکر ، حرج است ، بر آن دانشجوی محروم از آزادی که امکان بحث و جستجو به اش نمی دهند حرجی نیست ، اما بر شما که از امکان تفحص و مباحثه و بده بستان برخورداری حرج هست . به ویژه که شما کناره جویی نمی کنید . پس بر شماست به جای جامعه ای که امکان تفکر منطقی از آن سلب شده است عمیقا منطقی فکر کنید . خوب : پرسش نگران کننده ی من این است :

شما جوان ها که مردمی شریفید ، از سرشتی ویژه اید ، در بند نام و نان نیستید ، تنها سود و سلامت جامعه را می خواهید و جان در سر عقیده می کنید کجای کارید؟ چه برنامه ای در دست دارید ؟ چه می خواهید بکنید ؟

کسی به این پرسش دردناک من پاسخی نداده است ، شما به خودتان چه جوابی می دهید ؟ اگر دل کوچکتان نمی شکند من خود بگویم ، گمان کنم جواب این باشد که :

چو فردا شود فکر فردا کنیم

فقط برای تان متاسفم !

از این سوال هم می گذرم و سوال دیگری ، سوال نرم تری مطرح می کنم :

فردا چه می باید بکنید ؟ آیا شما از خود چیزی ساخته اید که فردا به کاری بیاید ؟ با نظری انتقادی در خود نگاه کرده اید که ببینید زیر سازی فرهنگی تان در چه حال است ؟

بسیاری از فرزندان ملّت ما که در خارج از کشور تحصیل می کنند ، هنگام خروج از ایران به دو دلیل کاملا روشن زیر ساخت فکری سالم ندارند . نخست به این دلیل که اصولا در سنینی نیستند که مسائل فرهنگی و هویّت ملی برایشان مطرح بوده باشد ، یا از شرایط اجتماعی وطنمان آگاهی های لازم به دست آورده باشند ؛ و دوم به این دلیل که اگر هم به این مسائل توجّهی نشان می داده اند فضای سیاسی کشور فضایی نبوده است که در آن آزادانه توانسته باشند راجع به این مسائل اندیشه و بررسی کنند . یکی این که امکان دستیابی به منابع چنین تحقیقات و تتبّعات کارسازی در میان نبوده ، دیگر این که آمار ها و اطلاعاتی که در دسترس گذاشته می شود قابل اعتماد نیست . به قولی دروغ بر سه نوع است : کوچک و بزرگ و آمار ! حتّی جامعه شناسان ما از حقایق جامعه مان آگاهی های درستی ندارند .پس کاملا طبیعی است که غلاب جوانان ما هنگام خروج از کشور مانند ترکه ی نازکی که از درختی بچینند هیچ ریشه ای با خود نداشته باشند . اگر منی در این سن و سال ناگزیر به جــلای وطن شود ، به هر حال ریشه هایش را با خود می آورد ، امّا دانشجوی جوان یک قلمه بیش نیست ؛ نهال نازکی است که تازه از درخت بریده در این خاک غربت نشا کرده اند و ناگزیر ریشه ای که می گیرد از این آب و خاک است . گیرم که ریشه می کند ، اما در خاکی که از او نیست . و فردا که به وطن برگردد ریشه ای با خود می برد که بدلی و قلابی است ، با جغرافیای فرهنگی ما بیگانه است و با آن نمی خواند .

من از ته قلب امیدوارم در این قضاوت خود یکصد و هشتاد درجه به خطا رفته باشم ، اما تا آنجا که با اجتماعات دانشجویی خارج کشور تماس داشته ام و به چشم دیده ام در ایشان چندان دغدغه ای نسبت به این موضوع بسیار بسیار حسّاس احساس نکرده ام .

دوستان بسیاری را دیده ام که ظاهرا محیط ایرانی دارند ، البته به خیال خودشان . یعنی قرمه سبزی می خورند ، با دمبک رنگ رو حوضی می زنند ، رقص باباکرم را به رقص های کاباره ای ترجیح می دهند ، یا اگر اعتقادات مذهبی دارند نماز می خوانند و روزه می گیرند ، نسبت به چگونگی ذبح گوشتی که می خورند حسّاسیت فراوان نشان می دهند و پاره ای از آنها اصلا خوردن گوشت را کنار می گذارند و اگر نشود چادر به سر کنند ، با چارقد می سازند ، با مادر زن و برادر زن و خواهر زن و زن برادرشان زیر یک سقف زندگی می کنند و بر این گمان باطل اند که چون سفره ی غذا را روی زمین می گسترند فرهنگ ملی شان را حفظ کرده اند و ایرانی باقی مانده اند . عادت را با فرهنگ اشتباه می کنند و خود را فریب می دهند ، چون یادشان رفته است که آقازاده شان حتّی زبان مادریش را هم بلد نیست و از فارسی احتمالا فقط کلمه ی پدر سوخته را یاد گرفته که معنی اش را هم نمی داند و تازه با لهجه ی آمریکایی هم چیز بسیار هشلهفی از آب در می آید !

من متاسفانه تحصیل کردگان جهان دیده ی بسیاری را دیده ام که از فردای کشورمان هیچ دغدغه ای به دل  ندارند ، تحصیل کردگان زیادی را دیده ام که فردا چون به وطن برگردند موجود بیگانه ای خواهند بود در حدّ یک مستشار خارجی ، بی هیچ آشنایی با فرهنگ ایرانی خود ، با تاریخ خود ، با ادبیات خود ، با هنر خود ، موجود تک بعدی و فاقد خلاقیت که در بهترین شرایط یک ماشین است و بس .... در اینجا که وطنش نیست بیگانه است و در آنجا هم که وطن اوست بیگانه .

رسیدن به درجه ی تخصص در فلان و یا بهمان رشته به هیچ وجه مفهومش صاحب فرهنگ شدن و هویت فرهنگی یافتن نیست ، و سوال آزار دهنده ای که مدام برای من مطرح می شود این است که فردا وطن ما به فرد فرد این جوانان تحصیل کرده نیاز خواهد داشت ، آیا فردا که این جوانان به وطن مراجعت کنند تنها لیسانس و دکترا و فوق دکترا یا گواهینامه ی فلان یا بهمان رشته ی علمی که به دست آورده اند برای پاسخگویی به آن همه نیازهایی که داریم کافی خواهد بود ؟

***

به آخر حرف هایم رسیده ام ، پرچانگی من هم خسته تان کرده است ، اما بگذارید دوستان یک بار دیگر بر مطلبی که پیش از این گفتم برگردم :

انسان از یک فضای مختنق که رها می شود با اولین احساسی که از آزادی فکر و عقده به او دست می دهد به هیجان در می آید و این امری بسیار طبیعی است . احساس این که انسان می تواند بدون وحشت از تعقیب ماموران دستگاه تفتیش عقاید ، با اعتماد و استقلال و اختیار تام و تمام برای خودش عقیده و نظریه ای برگزیند احساسی سخت شورانگیز است ، این احساس اما گاه می تواند باعث لغزش شود . این احساس اما گاه سبب می شود که ما بدون تفکّر و تعمّق نخستین عقیده ای را که بر سر راهمان قرار گرفت بپذیریم ، یعنی به طرزی مطلق و مجرّد و فارغ از این اندیشه که این عقیده در شرایط اقلیمی و فرهنگی ایران کاربردی هم دارد یا نه . من باید این احتمال را قبول کنم که فلان یا بهمان عقیده را در کمال حسن نیت و منتها با چشم بسته پذیرفته ام ، پس نباید به آن تعصّب خشک نشان دهم ؛ باید این احتمال را بپذیرم که شاید دیگران نیز در شرایطی مشابه من به اعتقاداتی دست یافته اند ، پس عاقلانه نیست که با آنها جداسری و دشمنی ساز کنم ، زیرا نتیجه ی این تعصّب ورزیدن و لجاج به خرج دادن چیزی جز شاخه شاخه شدن نیست ، چیزی جز تجزیه شدن ، خرد شدن ، تفکیک شدن ، ضربه پذیر شدن ، هسته ی پراکنده ی ناتوان ساختن و از واقعیت ها پرت ماندن نیست .

« هر که از ما نیست بر ماست » شعار احمقانه ای بود که اصلا دهندگانش را هم خوردند . ما حق نداریم چنین طرز تفکری داشته باشیم . ما حق نداریم از تئوری های مان دگم بسازیم و به آیه های کتاب سیاسی مان ایمان مذهبی پیدا کنیم و تعصّب جاهلانه بورزیم . بر ما فرض است که چیزی را که درست انگاشته ایم در محیط کاملا دموراکتیک ، در فضایی آزاد از تعصّبات شرم آور قشری ، در جوّی سرشار از فرزانگی که در آن تنها عقل و منطق و استدلال محترم باشد با چیزهایی که دیگران درست انگاشته اند به محک بزنیم تا اگر ما در اشتباه افتاده ایم دیگران چراغ راه مان شوند و اگر دیگران به راه خطا می روند ما از لغزش شان مانع شویم .

ما به جهات بی شمار به ایجاد یک چنین فضای آزادی برای بده بستان فکری و تفاهم متقابل نیازمندیم :

-          هیچ کس ادعا کند که من درست می اندیشم و دیگران غلطند . صرف داشتن چنین اعتقاد خودبینانه ای دلیل حماقت محض است .

-          اگر احتمال صحت و حقانیت اندیشه ای برود آن اندیشه لزوما باید تبلیغ بشود . منفرد و منزوی کردن چنان اندیشه ای بدون شک جنایت است .

-          فرد فرد ما باید بکوشیم مردمی منطقی باشیم ، و چنین خصلتی جز از طریق بحث و گفت و شنود با صاحبان عقاید دیگر محال است فراچنگ آید .

-          معتقدات دگماتیکی که در باور انسان متحجر شده است ، تنها از طریق تبادل اندیشه و برخورد افکار است که می تواند به دور افکنده شود . آن که از برخورد فکری با دیگران طفره می رود متعصّب است و تعصّّب جز جهالت و نادانی هیچ مفهوم دیگری ندارد .

-          حقیقت جز با اصطکاک دموکراتیک افکار آشکار نمی شود . و ما به ناگزیر باید مردمی باشیم که جز حقیقت سر فرود نیاریم و جز برای آنچه حقیقی و منطقی است تقدّسی قائل نشویم حتّی اگر از آسمان نازل شده باشد .

 

 

وطن ما فردا به افرادی با روحیاتی از این دست نیاز خواهد داشت تا نیروها بتواند یک کاسه بماند و سوال من این است :

آیا از خودتان برای فردای وطن فرد کار آیندی می سازید؟

اما این سوالی است که فقط باید خود شما را مجاب کند .

 

متشکرم

 

 

 

 

 

 

 

+

۱۳۸٥/٤/۱٧ - خلوت گزیده