... غزل ...   

 

 

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی

چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی

 

به چه دیر ماندی ای صبح ؟ که جان من بر آمد

بزه کردی و نکردند ، موءذنان ثوابی

 

نفس خروس بگرفت ، که نوبتی بخواند

همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی

 

نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم ؟

که به روی دوست ماند که بر افکند نقابی

 

سرم از خدای خواهد که به پایش اندر افتد

که در آب مرده بهتر که در آرزوی آبی

 

دل من نه مرد آن است که با غمش بر آید

مگسی کجا تواند که برافکند عقابی ؟

 

نه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاری

تو به دست خویش فرمای اگرم کنی عذابی

 

دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی

عجب است اگر نگردد ، که بگردد آسیابی

 

برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن

که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی

 

 

گفتم از شیخ شیراز بنویسم ، دلم بر این غزل قرار گرفت ... بدون شرح و توضیحی

 

 

 

+

۱۳۸٥/٢/٢٩ - خلوت گزیده