گلايه هايی درباره ی ترانه و ترانه سرايی   

 

دیگه عاشق شدن ، ناز کشیدن ، فایده نداره

                                           نداره

دیگه دنبال آهو دویدن ، فایده نداره

                                           نداره

چرا این در و اون در می زنی ای دل غافل

دیگه دل بستن و دل بریدن ، فایده نداره

 

وقتی   ای دل  به گیسوی پریشون می رسی خودتو نگهدار

وقتی  ای دل  به چشمون غزلخون می رسی خودتو نگهدار

 

دیگه عاشق شدن ، ناز کشیدن فایده نداره

                                        نداره

دیگه دنبال آهو دویدن ، فایده نداره

                                        نداره

ای دل دیگه بال و پر نداری

داری پیر میشی و خبر نداری

 

...

 

چه شکایت لطیفی است در این ترانه ، چه حس غریبی است در صدای خواننده ( آقای سرهنگ زاده ) و چه تناسب شایسته ای دارد ملودی و مضمون و موسیقی همراه با متن شعر ترانه . این یک نمونه است از بی شماران ترانه ای که گذشته ی موسیقی ما را ساخته اند و البته خاطرات مخاطب موسیقی این سرزمین را .

به پشت سر که نگاه می کنیم ، دوران ترانه سرایی پس از عارف قزوینی – که شکوه ترانه هایش زوال ناپذیر است – همراه است با حضور بزرگانی که هر کدام به نوعی توانسته اند ذهن مخاطب را تا مدت ها تسخیر کنند ؛ کسانی چون « حسن گل گلاب » ؛ « تورج نگهبان » ؛ « بیژن ترقی » ؛ « ایرج جنتی عطایی » ؛ « رهی معیری » ؛ « هوشنگ ابتهاج » ؛ « فریدون مشیری » و بعد تر و در آخرین خاطره های مردم از ترانه های خوب ؛ جناب « قیصر امین پور » .

اما به ترانه های روزگار خودمان ، خصوص آنها که بازار گرمی دارند ، نگاه کنی می بینی که مدتی فقط تمام حرف و اندیشه شان در دو کلمه ی « دوستت دارم » خلاصه می شود ؛ بعد از مدتی که خسته می شوند ، مضمون ترانه را بر می گردانند که « دیگه دوستت ندارم » و « حرفشونو پس می گیرن » و به همین روال و با موسیقی یکنواختی که اگر صد آلبوم مختلف را زیر و رو کنی ، ریتم ثابت با سازهای محدود و گاهی بدون سازی به معنی واقعی کلمه ، را فصل مشترک همه می بینی و از آن بدتر حرکت در سطح ....

ترانه پیش از این چون درختی می ماند ، با ریشه ای دویده در عمق زمین – جان نا آرام انسان – اما امروزه روز به کپکی می ماند که فقط در سطح زندگی آدمهای معاصر رشد می کنند و گسترش پیدا می کند .

آیا این حاصل سهل پسندی و معنا گریزی انسان امروز نیست ؟ هر چه هست این یکنواختی تهوّع آور و این سلیقه ی ساده انگارانه ، پشت کردن به ادبیات معنا گرا و فرهنگ ریشه داری است که بنیان ترانه های گذشته ی ماست .

هر چند گاهی ترانه هایی هم در این کویر به گوش می رسند که از قوت قابل قبولی برخوردارند ، اما گسترش روز افزون عفونت ترانه های بد امیدی برای ما باقی نمی گذارد ؛ مثال بیاورم از دو گونه ی متفاوت همین روزها ... ترانه ی مجموعه نمایشی نیمکت ( شبکه یک سیما ) با آن سطر فوق العاده که :

زندگی ساده تر از اونه که ما              

بتونیم رو قلبمون پا بذاریم

و کارهای مد روزی که به زودی دمده می شوند ؛ نظیر :

 «حالم بده حالم بده »... « و آن دیگری که آینه ، شمعدون ، دمپایی پاره ، پلاستیک کهنه نمی خوای؟ نمیای؟ »

که تنها به درد هجو کردن و بلکه هم مورد هدف هزل قرار دادن می خورد ، اما دردناک مورد پسند افتادن این گونه دوم است و نادیده گرفتن آن نوع اول است...

دریغ ...دریغ

 

+

۱۳۸٥/۱/٢٥ - خلوت گزیده