بدون شرح...بلکه هم بدون شهر...!   

اما اين شعر اولين شعر من است که خارج از حصار شهر تهران نوشته آمده است . آن هم حدس بزنيد در چه حالی به سراغم آمد ... در حال غلتاندن لاستيک نفربر!!

 

غزل

 

گلبرگ آسمانی نیلوفر ، تاب هوای گرم نمی آرد

با آسمان دور بگو ای دوست بر هُرم غصّه هاش نمی بارد؟

 

می خواست یک پرنده ملک باشد ؛ غافل که آسمان شلوغ شهر

لبریز ازدحام تمنّا ها ؛ یک پیک پر شکسته نمی خواهد

 

نایم نمانده است برآرم دست پای رواق جادوی فیروزه ت

حالا تو خود تکبّر محضیّ و بی اعتنا به داد و قبول و رد

 

پیغمبر شکستهء بی اعجاز خود را ميان غرّش رود انداخت

فرعونیان پی سر او بودند ؛ تن را به بی گدار توکّل زد

 

هر چند باز شعله شود خونم ، در نای ناله هام فرو ریزد

بگذار تا زبانه کشد آواز ... این زخمه زخم آخر من باشد

 

 

 

+

۱۳۸٤/۱٢/۱۸ - خلوت گزیده