عيدی   

دوش آگهی ز يار سفر کرده داد باد

من نيز دل به باد دهم ... هر چه باد باد

کارم بدان رسيد که همراز خود کنم

هر شام برق لامع و هر بامداد باد

اما بعد ...

آدم دلتنگ چيزی جز دلتنگی ندارد ... آدم زنده جز بخشندگی ... اگر آدم زنده دلتنگ شود ...!!

امادلتنگی بدان خاطر که ممکن است به خاطرتان خطور کند نيست...هيچکدام...حتی تو که فکر می کنی می دانی و می فهمی ؛ نه می دانی و نه می فهمی ...

با همهء مشکلات از پادگان راضی ام ...هر چند بنا بود تمام شود و تازه شروع شد دردسرهايش ... علاوه بر اين اينجا من برای اولين بار در زندگی ام با خداوند و رفتارش با بنده آشنا شدم ... خدا کند روزی در زندگی ام نيايد که حسرت اين روزها را بخورم ... مشغول شوم به خودم ؛ به جهان پيرامونم و حتی عزيزانم و دوستانم ...

دنيا دارد راه خودش را می رود ... به فراز يا به فرود فرقی ندارد ؛ اما هميشه دلم می خواست فارغ از سرعت نادانانه اش بيرون از مسير اين رود باشم ... حالا هستم ... حالا راضی هستم ؟

بچه ها کم کم دارند به قالب قبل از خدمت نزديک می شوند ؛ بعضی ها سريعتر ... من دارم به قالبی خيلی قديمتر نزديک می شوم ...

راستی يکی از گروهبانهای آموزشی ما هميشه می گويد : « به من ربطی نداره قبلا لات بودی پرورش اندام می رفتی ؛ بزن بهادر بودی ... اينجا هيچچی نيسسی ... » حالا من چه بوده ام پيش تر؟ يا چه جوابی بايد بدهم به اين آقای عزيز !؟   

گربه های پادگان نترسند و آرام ؛ کلاغهای پادگان مظلوم ؛ کبوتران چاهی ترسو و آدمها ... راستش چه بگويم ... شايد قصهء ديو و پری برايتان بگويم بهتر باشد...

بگذريم پادگان هم بهانهء خوبی است برای درز گرفتن بعضی حرفها ...

اما آخرين غزل پيش از خدمت را می گذارم برای حجرهء دوم خلوت

 

+

۱۳۸٤/۱٠/٢۸ - خلوت گزیده