پرنده های قفسی   

اما آموزشی...

در اولين مرخصی که فقط نه ساعت است می نويسم... از جايی که

توهين جمعی جای تنبيه را می گيرد...

با انسان مانند حيوان و کمتر از آن برخورد می کنند

بايد ناسزا به ناموس بشنوی و دم بر نياوری

بايد يقلوی های ساخت ۱۹۴۵ امريکا را به دهان بگيری و مانند سگ بروی که غذا بگيری...چيزی که هيچ وجه مشترکی با غذا ندارد

در شبانه روز دوبار بتوانی به سرويس بهداشتی ( بخوانيد غير بهداشتی ) بروی...

اگر دو شب يک بار مسواک بزنی خوشبختی

سرويس های غير بهداشتی را بشويی آن هم سرويسی که ۸۰۰ نفر در روز لا اقل يک بار به آن می روند

گشت و نگهبانی در سرمای پادگان

و هر وقت در سلام پس از نماز نام غريب الغربا را می شنوی نه می توانی چيزی را به وضوح ببينی نه بغض می گذارد نفس بکشی

هر وقت می خواهی تصنيف مرغ سحر را بخوانی دو سطر بيشتر پيش نمی توانی بروی که بغض نمی گذارد

شبها بعد از خاموشی بايد سرت را زير پتو ببری و کمی شعر زمزمه کنی تا يادت نرود به کجا تعلق داری

عصر ها هر روز خورشيد را می بينی سرخ...که داغت را تازه کند

من اما هنوز زنده ام... هر چند در قفس

تا بعد

+

۱۳۸٤/۱٠/۱٦ - خلوت گزیده