دربارهء هنر...   

خدایش بیامرزاد ... استاد فقید استنلی کوبریک را عرض می کنم . فیلم « دو هزار و یک ؛ یک ادیسهء فضایی » او اثر قابل تاملی است خصوصا در این موضوع که قصد صحبت دارم . در این فیلم تخته سنگی اسرار آمیز وجود دارد که همهء اتفاقات بزرگ تاریخ بشری و البته پیشرفت های علمی به حضور جادویی آن وابسته است . تمام حرکت فیلم برای این است که ما بتوانیم سر از راز این تخته سنگ درآوریم تا آنجا که یکی از دو فضانورد قصه وارد آن جریانات شگفت داستان می شود ، که در حقیقت آن صحنه ها و نماهای جادویی به نوعی می تواند مکاشفهء انفسی و درونی آن فضانورد باشد ، این گمان آنجا قوّت می گیرد که همان فضانورد را در صحنه های پایانی در آن تالار ها در حال قدم زدن می یابیم که ناگهان با خود مواجه می شود . اما در آخرین نما همان فضانورد در حالی که بر تختی خفته و در حال سستی پیری است به آن تخته سنگ سیاه اشاره می کند و دوربین ... دوربین استنلی کوبریک هم به طرف تخته سنگ می رود ... و این یعنی کوبریک فقید هم ما را به همان مکاشفه ای می خواند که مرد قهرمان قصّه پشت سر گذاشته... مکاشفه وشناختی درونی .

حالا همهء جریان ، حکایت هنر است و به گمان من این تخته سنگ مرموز چیزی جز هنر نیست ... هنری که انسان ها را متوجه جهان وسیع و شگفت درونشان می کند و رازهای نهان آن را استخراج می کند و در نهایت موجب پیشرفت فکری و علمی انسان می شود .

نکتهء جالب اینجاست که اگر انسان ها بخواهند با غرور و از موضع قدرت وارد این جریان شوند – به یاد بیاورید صحنه ای را که این تخته سنگ را در نیمهء تاریک ماه می یابند – چیزی جز سرگیجه عایدشان نمی شود ، تنها در صورتی از آن بهره می برند که با دیدهء تحسین و در موضع ضعف با آن برخورد کنند .

اما حکایت هنر هم همین است ... هنرمند خواه شاعر ، یا از هر صنف دیگر وظیفه دارد به آن تخته سنگ اشاره کند – مثل فضا نورد کوبریک – و این مستلزم آن است که خود این راه را رفته باشد .

این مکاشفه را انجام داده باشد و بعد من مخاطب را هم به همان مکاشفه فرا بخواند . اندیشهء شاعر نمی تواند چیزی جز حکمت و راهشناسی این سلوک باشد و برای این که آدم عامی بی بهره از هنر را بتواند به این سلوک دعوت کند باید از جذابیت های شناخته شده در دنیای آن مخاطب عامی در پوستهء اثر استفاده کند . خواه این جذابیت ها اشارات عاشقانهء جسمی ادبیات فارسی باشد خواه هر چیز دیگر . ابزار و اندیشه روشن است و می ماند خلاقیت شاعر . اگر شاعر در پس این اشارات اندیشه ای و مکاشفهء درونیی داشته باشد ماندگار می شود و گرنه نمی تواند در زمان جاری شود .

شاید این ترفند در قرآن هم به کار گرفته شده باشد آنجا که خداوند از بهشت یا دوزخ و حوریان و عذاب ها می گوید ؛ این به نوعی همان بیان ملموس مطابق دنیای آن عوام الناس است از حقیقت بزرگ .

بنابراین من فکر می کنم تکلیف شاعرهای سیاسی گو و مارکسیست و چپ و راست و افراطی روشن باشد ، بلکه ، آخر کار آنها که شعرشان تنها در زبان اتفاق می افتد و نه بیش از آن و همین طور آنها که شعر اروتیک می گویند با هدف اروتیک هم معلوم است . البته اگر بسیاری از ایشان اصلا برای هنر اهمیتی قائل باشند .

مسالهء دیگری هم که می توان به آن پرداخت ، مقایسهء هنر غرب و شرق است و این که کدامیک به این صورت که از آن صحبت کردم نزدیک تر است . شما را توجه می دهم به موسیقی خودمان و آنچه که به عنوان موسیقی از غرب وارد سرزمین ما شده است .

آنچه در غرب به وجود آمده در ابتدا شاید تنها افتخارش تقلید بی نقص از طبیعت است ، این همان است که در موسیقی کلاسیک می بینید ، اما آنچه امروز غایت موسیقی غرب است ایجاد حرکت و هیجان است که طبیعتا این هدف با آرامش و اندیشه و سیر درونی جمع ناپذیر است . اما در همین حال هدف موسیقی اصیل ایرانی دعوت به درون و اندیشه است و همین است که حوصلهء مخاطب اندیشه گریز معاصر را سر می برد . حالا قیاس کنید ادبیات خودمان را با بخش بسیار بزرگی از ادبیات غرب – و البته نه همهء آن ؛ که بخش پیش رو و موفق ادبیات غرب هم سعی در رفتن همین راه را داشته – و می بینید که بخش عظیمی از ادبیات ، موسیقی و ... اساسا هنر غرب از هدف اصلی هنر دور هستند و کارایی هنری ندارند ، و شاید بتوان با جسارت بیشتر بتوان گفت که هنر نیستند .

آن وقت تاثیر گرفتن ناآگاهانه و ناشی از عدم شناخت ما را از هنری که شاید بتوان گفت – در قیاس با هنر ایرانی – هنوز به مرحلهء بلوغ نرسیده است را ببینید ...

ایراد کار شاید این باشد که به طور کلی شناخت در زندگی انسان امروز نقشی ندارد ؛ یعنی فرد نه از خودش شناخت درستی دارد ، نه  جهان پیرامونش را می شناسد و نه آن حوزهء فعالیتی را که وارد آن می شود . حال به این سه عنوان می توان اندیشه های پیش آفریدهء انسانهای پیشین را هم اضافه کرد.

اینچنین است که انسان قرن بیست و یکم با مجموعه ای بسیار بزرگ از جهالت ها وارد عرصهء تاریخ بشر می شود و همین است که به گمان من می تواند پس از طی دوران های درخشان و رو به اوج گذشته آینده ای تاریک برای تمدن های انسانی بیافریند .

حالا آن انگشت شمار هنرمندانی که با تفکر و اندیشه و از همه مهم تر شناخت به فعالیت مشغول هستند ، تنها می توانند کورسوهایی باشند که معدود مخاطبان واقعی هنر را به سلامت به سرزمین رمز و نشانه ها – شناخت – برسانند .

بنا بر این پس از دین به اعتقاد من هنر تنها وسیله ای است که – نقش شناخت را فراموش نکنید – می تواند منجی انسان باشد .     

 

 

+

۱۳۸٤/٦/۱٤ - خلوت گزیده