و شعری از آقای رئيس...!   

اما این شعری است دیگر از اصغر معاذی ...

« غمگینم ؛ چونان پیرزنی که آخرین سربازی که از جنگ بر می گردد     پسرش نیست ... »

 

نشسته خسته و خاموش گوشهء ایوان

زنی به وسعت اندوه مادران جهان

 

دلش گرفته ، همین است کار هرروزش

دم غروب ، غریبانه ، با کمی باران ...

 

بیاید و بنشیند در آستانهء در

و باز چشم بدوزد به کوچه ای که در آن

 

نشست و بدرقه ات را نگاه کرد و شکست

غروب جمعه ای از روزهای تابستان

 

به فکر می رود آن قدر ... تا بیاوردت

به خود می آوردش غربت صدای اذان

 

به خود می آید از این کوچه باز می گردد

کنار حوض ... دلش باز ... نم نم باران

 

هوای کهنهء این حوض را بشوراند

وضو بسازد از این موج های سرگردان

 

که شب می آید ... روشن کنم اتاقش را

چقدر زمزمه با قاب عکس با گلدان !

 

شب است و خلوت ایوان ... دوباره می شکند

دلی به وسعت اندوه مادران جهان

 

+

۱۳۸٤/٥/۱٢ - خلوت گزیده