آواز چگور!   

یه گوری

سلام...

این سلامی است بعد از بیست و چند روز ؛ مدت زمانی که بر اساس برنامه ریزی قبلی ام باید قریب به پنج بار هر دو صفحهء وبلاگ را به روز می کردم .

اما در چرایی این که این مدت وبلاگ تعطیل بود.... می دانید ؛ من به گمان خودم می نویسم که دیگرانی بخوانند . به خیال خودم تراوشات ذهن خلاقم رو (بیگیر منو!!!) در صفحه های وبلاگم بنویسم تا ملّت بیایند و بخوانند . حالا مگه با این همه من چه می نویسم؟ چه کسی می آید این « چه نوشته » های مرا بخواند؟ آن « چه کسی » از آن « چه نوشته » ها چه می خواند؟ از آن « چه خوانده » ها چه می فهمد ؟ و دست آخر آن «چه کسی » ها ، بر آن « چه فهمیده » ها از « چه خوانده » هایش از « چه نوشته » های من « چه نظری » خواهد داشت...؟ همه اش می شود کشک و این در شرایطی است که من نیاز زیادی به مطالعه دارم و در کنار آن احوالاتم هر دم در گیروداری به این سو و آن سو می رود . و این به عقیدهء من یعنی کشک ! حالا شما در نظر بگیرید که در شرایط نامتعادل آدم – خصوصا این منی که  کامنت « آخ اگه اجازه بدین قربونتون برم؛ چه وبلاگ نازی دارین!» ندارم!!- یک کامنت ناخوشایند ببینه...دیگه در این شرایط : نه تو باشی نه روز بد !

اما این که چرا دوباره می نویسم کاملا به خودم مربوطه پس لطفا سوال نکنید و نظر هم در این باره ندید .

دوگوری 

گاهی بعضی قضایا باعث می شوند آدم کمی دلتنگ شود و اندکی افسرده ... اما همان بعضی قضایا در حقیقت عامل این هستند که تو سرت را بالا بگیری و خرسند باشی به داشتن بعضی چیزها و نداشتن خیلی چیز ها. از انتخابات به این طرف این مثل سائر همیشه در ذهن و زبانم است که : « خلایق هر چه لایق» و خدای نکرده فکر نکنید من آدم سیاسی هستم ها! این مورد حتی در مورد چند دوست هم صدق می کند . می دانید در دین ما در زمان قبل تر می گفتند: « کلّکم راع و کلّکم مسئول عن رعیته...» که آقا در مورد همهء آدم ها مسئولی. اما این مال آن روز ها بود که آدم ها دنبال « خردجّال » راه نمی افتادند و سرگینش را رطب تازه نمی دیدند. امروزروز روزگاری است که باید بگی:

غمخوار خویش باش...غم روزگار چیست

به من چه که فلان دوست عزیزم آنقدر کلّه خر است که دنبال گرگی راه می افتد که فقط قصد دارد از او سوء استفاده کند؟ بگذار کلاه خودم را سفت بچسبم... عرض کردم : خلایق هر چه لایق . فقط امیدوارم بدی سهم من از دنیا نباشد !

سه گوری

در کوچهء رندان سه لینک تازه اضافه شده ( یا شاید به علت تنبلی بعد تر اضافه کنم!) مهر بانو؛ عصر یخبندان و پرنده بودن...! ؛  وبلاگ اول به حق وبلاگ خوبی است . آن دو تای دیگر از دوستان خودم هستند ( که نمی خواهند نامشان فاش شود!) که تازه شروع به نوشتن کرده اند . امیدوارم از لینک دادن به آنها پشیمان نشوم.

چگوری

غزلی می نویسم برایتان از خودم...

اگر که بشکند این برف شاخه های مرا

کسی نمی شنود تا ابد صدای مرا

برای خواندن گنجشک ها تفاوت نیست

که روی شانهء من یا هرآنچه جای مرا...

ز سوز مویهء من قطره ای نمی داند

اگرچه ابر زبر کرده های های مرا

ز شاخ معجزه هم نیستم که گرم کند

نسیم شعله ای از آسمان هوای مرا

کسی نمی شنود تا ابد صدای مرا

میا... که بشکند این برف شانه های مرا

لگوری!!

اما می نویسم با نگاه به « خاله سوسکه » ء شهر قصّه. وقتی آن رمّال به خاله سوسکهء مدرن کافه دیده سلام می کند ... آن خاله سوسکهء مینی ژوپ پوش جواب می دهد: « سلام و درد پدرم...خاک به گورم...خاک به سرم... چلاق بشی ایشا الله...خجالتم خوب چیریه...نزاکتم خوب چیزیه...نه والله؟...» ببینید این یک رفتار و گفتار کاملا سنتی است بر اساس سنت قجری از یک زن با ظاهر دههء چهل و خوب البته بسیار فرنگی .( این مختص زن نیست البته مردها هم بهتر نیستند...) اما امروز همان لگوری قجری را می توانید پیدا کنید به وفور البته « لگوری تحت ویندوز» و عرض کردم مردها هم صد پلّه بد تر از این ...همان موجودات قجری ( که تصویر مردم ایرانی در بدترین شرایط تاریخی است) را می بینید با لباس ها و رنگ های تازه و ادعا های بزرگ تر. من واقعا برای بچه های نوجوان که در فضای تیرهء بدون اندیشه و حماقت در لعاب نو زیستی رشد می کنند نگرانم و برای خودم هم...

لا اقل ببینیم که کجا می رویم...برای چه و... بگذریم...

زت زیاد!

 

+

۱۳۸٤/٤/۱٧ - خلوت گزیده