شعری ديگر از من   

اما اين غزل ديگری است از راقم اين سطور...

خشکیده است در نفسم امروز بی تابی ترنّم آواها

بگذار تا بسوزم از این آواز : تحریر گریه هق هق هی ها ها

 

تو چشمه ای غریب بیابان گرد رحمی ندارد این تب صحرایی

خواهد شکست پشت مسافر را آوار وهم ها و تمنّا ها

 

از راه نارسیده نمک پاشید باران به زخم دشت فراموشی

این خواب تلخ را چه تواند کرد رویان بهار روشن رویاها

 

چیزی بگو سکوت کم است ای دوست تا ماز رازهای تو بگشاید

دیگر بخوان جوانه بزن بشکوف بعد از سکوت سرد معما ها

 

یک ربع عمر فرصت پژمردن ربعی دگر زمان سکوت و صبر

آن سان که تازه گشت پس از باران داغ دل شقایق صحراها

 

+

۱۳۸٤/٢/٦ - خلوت گزیده