کاش او هم نخ داشت ...   

آنچه می خوانید ، داستان کوتاهی است از سرکار خانم آزاده فخری . ایشان از فارغ التحصیلان استعدادهای درخشان شهرری هستند که در زمینهء داستان و شعر فعالیت دارند . این داستان را به نقل از نشریهء داخلی کانون سرمد ( کانون فارغ التحصیلان همان مدارس کذایی ) برای شما می نویسم .

*

پینو غمگین نشسته بود و انگشتش را روی ترکی که در سینه اش پیدا کرده بود فشار می داد . اندوه او از تغییر حالت رگه های روشن چوب صورتش معلوم بود . مخصوصا بالای چشمهایش آوند ها خمیدگی محزونی داشتند . پینو پاهای آویزانش را تکان می داد و نمی توانست آنچه را دیده بود فراموش کند . از سر شب که روی صحنه خیمه شب بازی پرنسسی را نجات داده بود ؛ آن تشویق ها و آن بدن چوبی خوش تراش پرنسس در دست های او ، با آن تورها و زینت ها ، همه در یادش بود و آزارش می داد .

کاش او هم نخ داشت ، کاش او هم مانند پرنسس لا اقل در چوب بودنش کامل بود . از خودش می پرسید : آدم های واقعی چطور با این درد کنار می آیند؟

پینو آهی کشید و احساس کرد که نفسش گرمای کمی یافته است ، کمی مثل نفس های آدم های واقعی . صدای پایی آمد ... حتما فلور بود که این طور مخفیانه از کنار در ها می گذشت .

روی صحنهء خیمه شب بازی ، بعد از آن که پینو اژدهای هفت سر را کشت و پرنسس در آغوشش آن حرف های دل انگیز را زد ، پینو انبساطی در حجم خشک و چوبین خود احساس کرد ، و می دید که روغن جلای روی چوبش ترک می خورد . دهان پرنسس تکان نمی خورد و آن حرف ها در گمان پینو ، از عمق وجود پرنسس می جوشید و به سوی او جاری می شد .

صدای سوت تماشاچی ها ، تشویق ها و متلک هایشان هیچ کدام به گوش پینو نمی رسید ، پینو چشم در چشم پرنسس دوخته بود و در زیر دستانش آن تورها و زینت ها ...

نیمه شب که سکوت مثل برف ، نرم و آهسته تمام شهر را می پوشانید ، پینو با هیجان خاص یک قهرمان رفت تا به ارباب لورنزو چیزی بگوید ؛ دربارهء پرنسس ...

بله دربارهء او بود . ولی پشت در میخکوب ماند . صدای دل انگیز پرنسس از درون اتاق می آمد . پینو به دقت گوش داد ، صدا صدای پرنسس بود اما ...

- اوف لورنزو بس کن ؛ تو یه کثافت تمام عیاری

و بعد صدای لورنزو آمد و بعد صدای خنده های شیطنت بار پرنسس ...

پینو در آنجا منقبض شد و این بار روغن جلای روی پوستش چروکیده می شد . از دستگیره آویزان شد ، در باز شد ولی خبری از پرنسس نبود !

لورنزو که چهره اش پشت فلور مخفی مانده بود سرک کشید ، با دیدن پینو عصبانی شد و تکه چوبی را به سوی پینو پرت کرد و فریاد کشید : برو بیرون هیزم جهنّم !

فلور که پشت لختش به پینو بود نگاه کوتاهی از بالای شانه اش به او کرد و خندید . هر دو مست بودند . پینو که صورتش مثل سیب خشک شده ؛ چروکیده بود از آنچه پیش رویش بود چیز زیادی نفهمید . به زور پاهایش را تکان داد و برگشت . مستقیم رفت طرف اتاق عروسک ها . عروسک ها کنار هم تلنبار شده بودند و گران قیمت ها برای حفظ لباسهایشان از میخ آویزان بودند . رفت زیر پای پرنسس ایستاد ، با دستش پای او را محکم تکان داد ، تمام بدن پرنسس تکان خورد و صدای به هم خوردن چوب ها و زینت های بدلی تمام اتاق را پر کرد . پرنسس با نخ هایش از میخ آویزان بود و داشت با لبخند ثابت همیشگی اش به پینو نگاه می کرد .

صدایی شبیه پاره شدن چیزی آمد و چوب سینهء پینو ترک برداشت . پینو از اتاق عروسک ها بیرون آمد. روی صحنه رفت ، بر لبهء آن نشست و پاهایش را آویزان کرد. غمگینانه انگشتش را روی ترک سینه اش فشار داد.

نمی توانست با این درد کنار بیاید که پرنسسی وجود ندارد .

 

+

۱۳۸٤/٢/٢ - خلوت گزیده