سه تار...   

سیم اول... چند نکته

اول این که تا اطلاع ثانوی کوچهء رندان به همین صورت خواهد ماند ... دانشجو کوچولو که وبلاگش را تعطیل کرد و سید علی معصومی هم که می خواستم در کوچهء رندان بیاورمش هم همین طور...تغییر موکول می شود به دیدن یک وبلاگ تازه و جالب توجه

دیگر این که کلثوم ننه وبلاگ دیگر خودم است در پارسی بلاگ برای نوشته های فرهنگی آزاد ، نه فقط شعر و ادبیات ... گاهی هم چند سطر نوشتهء نوستالژیک از این طرف و آن طرف ...

آخر این که باقی مطلب را بخوانید ... !

سیم دوم... خسروانی پنج

تا به حال دو خسروانی از من خوانده اید... این آخرین خسروانی من است تا امروز:

آهو به آهو دشت در دشت

پیچید وصف چشم هایت

از کوچ ایل رفته برگشت...

سیم سوم...شعری از یک دوست

اما ننه دریا در آخرین مطلب وبلاگ شعری نوشت از خانم لیلا صالحی شاعر خوب شهرری ؛ من هم برای این که کم نیاورده باشم (!) آخرین شعر ایشان را برایتان می نویسم :

با دست های مرمریت پرواز ، با چشم های مشرقی ات تردید

انداختی به جان رسول شهر ، انداختی به جان خدا خورشید

گاهی برای کودکی باران گاهی برای پنجره می خوانم

پرواز آرزوی درختی بود که برگ برگ بال زد و خشکید

از لحظه ای که دست خدا رو شد ، یعنی که برگ آس تو را رو کرد

جنگی گرفته است هزاران سال ، بین زمین و مشتری و ناهید

وقتی خدا تمام جهان را ساخت ، رفت از عقب نگاه به آن انداخت

یک مشت هم ستاره زیاد آمد ، آن را به چشم های شما پاشید

بی اعتنا گذشتی و اما من ، با چشم هات خاطره می بافم

دستت درست مرد اهورایی ، این بار هم نگاه شما چسبید

در بسته شد و پشت سرت باران ، باران گرفت و پنجره می پژمرد

تو آخرین ستارهء شب بودی که آب شد ستاره شد و کوچید

و آخرین سکانس نمای باز دشتی وسیع با دو درخت سبز

یک مرد بی خیال قدم می زد ، باران هنوز یکسره می بارید...

سیم آخر...شعری از خودم

چشمان ماتش در نگاهم خسته ماسید

زن چشم برهم زد و تنها آرزو کرد

وردی و ای کاشی به هم آمیخت ، آنگاه

یکباره دنیای غزل را زیر و رو کرد

** من خسته ام اوقات تلخم جادویت چیست؟

   بس کن هوای زیر باران رفتنم نیست

   گیرم دلت می خواست تا عاشق بمانیم

   امروز حس خوب بارانی تنم نیست

حرفی مزن بگذار تصنیفی بخوانم

مرغ سحر... با من بیا و... ناله سر کن

خاموش بنشین آسمان خون دل بمانم

داغ مرا ... زخم دلم را ... تازه تر کن

** آنجا کنار پنجره چشم انتظاری

   اینجا تمام روز تنها می نویسم

   من با تمام آرزوهایی که دارم

   شعری برای قاصدک ها می نویسم

می بافت با امّید هایش بال رفتن

یک عمر اسباب سفر آماده می کرد

مردن سپس خفتن و شاید خواب دیدن

ای کاش رفتن زندگی را ساده می کرد...

** مرغی پرید از این قفس تا برنگردد

   گنجشک پر، شاعر، قناری ، قاصدک ، پر

   اینجا که رنگ آسمان خاکستری بود

   گنجشک پر ، تا آسمان صاف دیگر

روزی نه چندان دور از این خاک زمین گیر

گنجشک های کوچه های بی نشانی

بر شاخساران درختان قدیمی

سر می دهند آوازهای آسمانی    

 

 

+

۱۳۸٤/۱/٢٤ - خلوت گزیده