آينهء عبرت...!   

امروز به دلايلی که اگر اهل اشارت باشيد؛ متوجه می شويد قصد دارم شعری بنويسم از

نصرت رحمانی

از کتاب کوچ و کوير چاپ سال ۴۹ انتشارات امير کبير...

کام

چون مار زخم خوردهء لب تشنه

تن می کشم به ساق سمن سايش

پيچم چو تازيانهء يک دژخيم

بر قامت برهنهء زيبايش

*

با چشم های وحشی آبی رنگ

ناگه ز خواب می جهد و حيران

مبهوت و پر هراس ؛ تن خود را

بيند ميان بازوی من عريان

*

فرياد می زنم که بلرزد جار

گويم : خموش باش! منم ؛ کس نيست

پيمانهء قرار به سنگ افتاد

 عمر شکيب رفت... بگو بس نيست؟

*

بيهوش می شود به کف بستر

همچون گلی که نقش شود بر آب

پروسوسه ز اهرمن شهوت

افتم به روی پيکر او بی تاب!

*

روی ستون مرمری رانش

با بوسه يادگار گذارم من ؛

واندر شکاف درهء پستانش

ديو هوس ببند سپارم من

*

نجوا کنند خلق و به هم گويند

اين است هرزه شاعرک بدنام

بگذار هرچه خواست بگويد غير...

آری منم که کام گرفتم ...کام!

اما دو نکته يکی اين که برای نوشتن شعری از نصرت رحمانب با ابعاد شخصيتش هر چه دنبال اسم گشتم اسمی بهتر از آينهء عبرت پيدا نکردم! ديگر اين که خدای نکرده من با اين نحوه شعر گفتن موافق نيستم...مساله اين است که جماعتی اين روزها اين طور چيز می نويسند و قصد من اين است که توجهشان بدهم به آخرين شاعری که اينگونه می نوشت و سرنوشت هنری اش ...و اگر قصدشان شعر نيست و چيز ديگر است (کام) که من البته صلاحيت بحث در اين موضوع را ندارم.

ما با تو نداريم سخن خير و سلامت

و البته خاطر جمعی برای انگشت شمار شاعران کم سن و سال که اين جريانات گذراست حتی اگر زمان گذر طولانی داشته باشد... 

+

۱۳۸٤/۱/٢٠ - خلوت گزیده