می خواستم...   

می خواستم به مناسبت اين روزها ( هم سالگرد دکتر مصدق نزديک است و هم سالگرد استاد فقيد استنلی کوبريک ) مطلب بنويسم ... می خواستم از پيدا کردن متن کامل مقدمه محمد گلندام بر ديوان حافظ برايتان بگويم و آنچه از آن می شودبرداشت کرد ... اما انگار هيچ چيز نبايد سر جای خودش باشد . ديشب اتفاقی افتاد و امشب يک وبلاگ خواندم. اتفاق نزديک بود ديوانه ام کند و وبلاگ حالم را به هم زد . بماند گرمتر شدن روابط با يک دوست- بهتر بگويم آشنای قديمی - در اين چند وقت اخير ....

می دانيد ... ما آدم هابا حماقت تمام بر موضع نا آگاهانه مان ؛ با تکيه ندانم کاری هايمان ؛ هر کاری می کنيم و چون فکر می کنيم همهء عالم بدون مقدمه حول ما می گردد همه کار می توانيم بکنيم . درست ...آدم مرکز عالم است اما به شرطها و شروطها... به شرطی که قبل از هر چيز ياد بگيريم به قوانين هستی - در هر سطحی - احترام بگذاريم . به شرط اين که ... . چه فايده دارد گفتن حرفهای نگفتنی برای آدم هايی که از همه جا بی خبرند !گاهی وقت ها بهتر است بفهميم که خواست ما ؛ تشخيص ما؛ و فهم ما کامل ترين نيست ... . گاهی بهتر است دهان گنده مان را ببنديم و به صداهای اطراف گوش کنيم... صداهايی بهتر از صدای خودمان.

گاهی بهتر است بفهميم ديگران هم می فهمند... ديگران هم حق حيات دارند و به قوانين زندگی ديگران هم احترام بگذاريم تا مثل انسان های سالم و کامل کنار هم بمانيم... با هم همزيستی مسالمت آميز داشته باشيم... و چقد دلم می خواست به زمين و زمان ليچار بگويم ...

يک شاعر عصبانی...

+

۱۳۸۳/۱٢/۱٤ - خلوت گزیده