يک چها پاره...   

من در چهارپاره سعی کرده ام تجربه کنم... يک جور تلاش برای نو گويی اما با حفظ حرمت شعر...نه قرتی بازی. يکی از کارهامو برای شما می نويسم... دوستانی که شنيدند من رو ببخشند.در فرصتی شايد چيزهايی در مورد چهار پاره گويی بدين صورت نوشتم.

پاييز هم به پای مهاجر نمی رسد

با من بيا به گرمی بی منت جنوب

تا قصه از سخاوت دريا بگويمت

مستت کنم به يک دو تنفس هوای خوب

*همچون پرندگان مهاجر خوش از سفر

 فرصت برای ماندن و عاشق شدن نبود

 اين سنت است در همهء عاشقانه ها

 ليلا عروس طالع مجنون من نبود

**اين کوچ بين مشرق و مغرب مسافرم

  از گونه های سرخ تو تا رد خون من

  تنها همين دو لحظه مرا ياد مانده است

  اين ها اشاره اند به جنس جنون من

***تا چشم کار می کند اين جا جدايی است

   تنها ميان خاطره هايم نشسته ام

    شوقی نمانده است برای مهاجرت

   با اين دل شکسته و پرهای خسته ام

****من با هوای آبی جاری شدن خوشم

    انصاف نيست ماندن سهمم شود از اين

    شب ها و روزها که بگوييد بعد ها

    يک عمر اشتياق و اسيری...فقط همين

*****خميازه نيست نعرهء دردی نگفتنی است

     اين باز و بسته لب زدن سرد ماهيان

     محدود حجم تنگ بلوريم ای دريغ!

     آمد بهار وچلچله هايند راهيان

******اما هميشه عزم سفر راه چاره نيست

      با اين کوير محض و سراب هميشگی

      شايد قنات خاطره ها زنده مانده است...

      در من دويده لذت احساس ريشگی

سعيد کيايی يک بار گفته بود: تا چشم کار می کند اين جا پياده است!

خانم اخوان در شعری آورده بودند: من پرم از هوس ريشه شدن

ومن از اين دو گوشه از آثار اين دوستان استفاده کردم و به رسم امانت ياد آور می شوم.

+

۱۳۸۳/۱۱/٢٠ - خلوت گزیده