ياد من باشد...   

ماه بالای سر آبادی است؛

اهل آبادی در خواب.

دلم می خواست اين صفحه جايی باشد برای افاضات ادبی و شعر هايم . اما انگار قسمت بود اينجا فقط هذيان بنويسم... حالا که اين چند خط را می نويسم چهار روز است که از سفر کاشان آمده ام. دلم تنگ است وياد سهراب کرده ام. راستش دوستان همه اين روزها به نوعی مرا مورد توجه و محبت قرار داده اند اما افسوس... حس تنهايی دارد خفه ام می کند البته اين چيز تازه ای نيست . يک زخم کهنه است يک درد قديمی. الان بيش از هر زمان نياز به ترميم دارم. بايد دور شوم از تمام ساختارهای زندگی روزمره... آدم ها... وشايد خصوصا آنها که دوستتر دارمشان. می دانيد... آدم ها تنها خلق شده اند و روابط بين آنها قراردادی است خواه دوستی خواه مادر و فرزندی. ومن ديگر از روابط خشک و رسمی قرار دادها دلتنگم. تنهايی ... تنهايی...

ياد من باشد تنها هستم.

ماه بالای سر تنهايی است.

واين تنها اميد من است که ماه...

+

۱۳۸۳/۱۱/٦ - خلوت گزیده