معمای هستی   

من گم شده بودم؛

وقتی تو را در راه لاريسا ديدم.

- جاده ای که از سروی آغاز می شود؛

و به سروی ديگر پايان می يابد-

تو گمان کردی من مرد جاده ام؛

عاشقم شدی...

اما من مرد جاده نيستم

وقتی تو را در راه لاريسا ديدم؛

من گم شده بودم...

اين شعر را لئونارد کوهن گفته بود که من گفتم:

در جاده ديدی ام که شدی عشقم ولی

من مرد ناشناس شب جاده نيستم

اما من و هزار معمای بی جواب

اين قدر ها که فکر کنی ساده نيستم

...

و حالا اين معما گريبان مرا گرفته است...من هميشه فکر می کردم بيش از همه آدم های دور و برم نسبت به وجود و شخصيت خودم آگاهی و شناخت دارم... اما اين روز ها اصلا به خودم و آگاهی ام اطمينان ندارم... شايد هم علت اين باشدکه از آنچه تا امروز نياز داشتم بايد بيشتر جانم را و خود خودم را بشناسم... وشايد هم تا حال اشتباه آمده ام...چه دانم های بسيار است ليکن من نمی دانم. اما هر چه هست يقين دارم به عشق مربوط می شود و بيشتر کشف کردن از آن که آن هم از اختيار آدم بيرون است... که نه در حوصلهء دانش ماست . اما اين که من کی ام را خيلی ها جواب داده اند اما برای خودشان نه برای علی عباس نژاد که شايد ترومن بربنک است شايد هملت وشايد...علی عباس نژاد هم نباشد. من نه می دانم کيستم ونه می دانم اينجا کجاست ونه هيچ رازی از عشق می دانم. من گم شده ام با همهء معما های هستی گم شده ام...

کمک...!

+

۱۳۸۳/۱٠/۱٤ - خلوت گزیده